شب سرباز 1387
فیلم «دهخدا» داستان و روایت بخشهای مختلفی از زندگی «علی اکبر دهخدا» است. دهخدا یکی از تاثیرگذارترین استادان ادبیات زبان فارسی بوده و خدمات زیادی را در بخش های مختلف زبان فارسی انجام داده است.
داستان این سریال، روایت دختر و پسری جوان به نامهای نازنین و کورش است که با وجود مخالفت خانوادههایشان باهم نامزد شدهاند و تصمیم به ازدواج دارند. کورش خواننده است و نازنین ترانهسرا اما از آنجا که ترانههایش کمی سیاسی است و نمیتواند برای آنها مجوز بگیرد، همراه کورش تصمیم به خروج از کشور میگیرند…
صبريه، بيوه ي جواني است كه همسرش را در آبادان از دست داده و همراه با مهاجران جنگ با پدر و مادر و فرزندش در اقامتگاهي در تهران ساكن شده است. مادر او، ننه هاجر، بيمار است. حبيب، جوان مجردي كه راننده ي تاكسي است، ننه هاجر را به بيمارستان مي برد. صبريه و حبيب با هم آشنا مي شوند. صبريه براي تأمين معاش خانواده در يك خياط خانه مشغول كار مي شود و براي آن كه به موقع به محل كار برسد حبيب وعده مي گذارد كه او را هر روز به محل كارش برساند. آن دو به يكديگر علاقه مند مي شوند. ننه هاجر مي ميرد و مدتي بعد حبيب كه كس و كاري ندارد با وساطت جابر، پير مردي كه در همان اقامتگاه ساكن است، صبريه را خواستگاري مي كند. مراسم ازدواج آن ها با سوم خرداد، روز آزادي خرمشهر، مصادف است.
مهندس انصاري سرپرستي كارهاي ساختماني يك سد را به عهده دارد. اعضاي يك گروه مسلح به او هشدار مي دهند كه از ادامه كار خودداري ورزد. انصاري كه اعتنايي به تهديدها ندارد دستگير و در زير زميني زنداني مي شود تا شايد همكاران او در جهادسازندگي از ادامه پروژه منصرف شوند و ساختمان سد را منهدم سازند. انصاري دو تن از اعضاي گروه مسلح را تخت تاثير قرار مي دهد و سرنخ هايي از همكاري آنها با يكي از فئودال هاي منطقه به دست مي آورد عاقبت طي عملياتي اعضاي گروه كشته و دستگير مي شوند.
يك خانم معلم در يك گردش تفريحي داستان شنگول و منگول و حبه ي انگور را براي شاگردان خردسال خود تعريف مي كند. شير، در مقام سلطان جنگل، بين گرگ و روباه مسابقه اي مي گذارد، بدين ترتيب كه هر كدام زودتر غذاي لذيذي براي او فراهم كند به استخدام او در خواهد آمد. گرگ و روباه بچه هاي بز (شنگول و منگول و حبه ي انگور ) را مي ربايند. گرگ تصميم مي گيرد شنگول و منگول را خودش بخورد، اما روباه حبه ي انگور را براي شير مي برد. مادر بزغاله ها در پي فرزندان خود با كمك حيوانات جنگل شير و گرگ و روباه را دستگير مي كنند و فرزندان خود را سالم تحويل مي گيرد.
حشمت كه در شيراز به حرفه حمالي اشتغال دارد اندك اندك سرمايه اي گرد مي آورد. ابتدا صاحب يك دكه و بعد مغازه و بالاخره حجره قند فروشي مي شود. جنگ جهاني اول در مي گيرد، حشمت كيسه هاي قندش را احتكار مي كند و پس از مدتي به چندين برابر قيمت به قشون (S.P.R) مي فروشد و با پولي كه از اين راه نصيبش مي شود به تهران مي آيد و تصميم مي گيرد كه مثل پولدارها زندگي كند و لي چون اصل و نسب درستي ندارد و از فرهنگ ويژه پولداران نيز بي بهره است. ببازي گرفته نمي شود. حشمت مي كوشد با استفاده از ثروتي كه بهم زده است، به اين آرزو جامه عمل بپوشاند و براي خودش كسي بشود. پس از صرف پول فراوان و نيروي بسيار، وقتي درمي يابد كه بزودي به همه خواسته هايش دست خواهد يافت تحمل اين همه شادي و خوشبختي را نمي آورد و از ذوق سكته مي كند.
شايعه است پدر و مادر علي سال ها قبل به دست مرد جنگلي كشته شده اند. روزي علي به دنبال شكارچيان به جنگل مي رود و اسير مرد جنگلي مي شود. طي حوادثي محبتي بين علي و مرد جنگلي پيدا مي شود و علي مي فهمد كه مرد جنگلي نه تنها پدر و مادر او را نكشته است، بلكه به آنها كه گذشته خود را فراموش كرده بودند كمك كرده است به دهي ديگر بروند. علي و مرد جنگلي تصميم مي گيرند تا آن دو را پيدا كنند ولي در اين راه گرفتار دسايس پهلوان دوره گرد و بدجنس مي شوند كه قصد دارد از قدرت و چهره زشت مردجنگلي در نمايشات خود استفاده بكند. عاقبت پهلوان به سزاي اعمال خود مي رسد و علي پدر و مادر خود را پيدا مي كند.