برچسب افسانه صرفه جو

تعارض (ریست) 1398

شخصیت اصلی فیلم، احساس می‌کند که توسط دوربین‌های مداربسته تحت کنترل است و این حس به حدی است که او را به شک و تردید در مورد واقعیت اطرافش می‌کشاند. او معتقد است که یک نفر پشت تمام این دوربین‌ها نشسته و او را زیر نظر دارد. این احساس تشدید می‌شود و او را درگیر یک بحران روانی می‌کند. در نهایت، فیلم به بررسی این موضوع می‌پردازد که آیا این احساس کنترل شدن واقعی است یا زاییده ذهن اوست.

فقر آهن 1400

فقر آهن داستان دختری‌ست به نام آبان که در پی اتفاقي احساس می‌کند همه‌چیزش را از دست داده است. او براي پرداختن به يك جست‌وجوی درونی، سفري را آغاز می‌کند.

شیطان وجود ندارد 1398

ایپزود اول:
مردی که مسئول اعدام زندانیان میباشد به همراه همسر و دخترش زندگی آرامی دارد. مرد از مادرش مراقبت میکند و شغلش در زندگی اش تاثیر ندارد.
ایپزود دوم:
پویا سرباز اجرای احکام بوده که در شیفت اش باید حکم اعدام را اجرا کند. او از اینکار سرباز میزند و از زندان فرار میکند.
ایپزود سوم:
سربازی پس از مرخصی به روستای خودش برگشته تا با دختری که میخواهد ازدواج کند سر بزند. در روستا متوجه میشود او حکم اعدام کیوان را که در روستا بسیار محبوب بوده اجرا کرده است.

ده رقمی 1387

«فيروز سيزده»، يك دزد ناشي است كه هر جا مي رود با خود نحسي به همراه مي برد. او در جريان سرقت از خانه اي متروك، فرشي را مي دزدد كه بعداً مي فهمد آن را پيشتر عده اي از موزه فرش دزديده اند. فيروز براي به دست آوردن قيمت فرش، به موزه مي رود و در آنجا به دانشجويي به نام نازي برمي خورد كه عاشق فرش هاي نفيس ملي است. مادر فيروز، فرش را كه فيروز در زيرزمين خانه پنهان كرده پيدا مي كند و به منزل دخترش فيروزه، كه پس از چندين زايمان بار ديگر فرزندي به دنيا آورده، به عنوان چشم روشني مي برد و فيروزه نيز از آن به عنوان زيرانداز نوزاد استفاده مي كند. فيروز و نازي به منزل مي روند تا فرش را كه اينك آلوده شده، بازگردانند اما موفق نمي شوند و دزدان اصلي سر مي رسند و فرش را با خود مي برند. فيروز و نازي با حيله اي فرش را از آنها پس مي گيرند و براي پنهان كردنش يك مراسم عقد دروغين بين خود برپا مي كنند و فرش را زير سفره عقد پهن مي كنند. نازي پس از درگيري كه بين دزدان اصلي و خانواده فيروز ايجاد مي شود، همراه با فرش از معركه مي گريزد و فرش را به موزه پس مي دهد و تصميم مي گيرد با فيروز زندگي مشتركش را آغاز كند.

دلداده 1387

در یک ساختمان بزرگ همسایه‌ها متوجه می‌شنود که دختر ثروتمندی به نام عسل قصد دارد پس از سالها از امریکا به ایران بازگردد و با یک جوان ایرانی ازدواج کند. تمام جوانان مجرد ساختمان به قصد دستیابی به ثروت خانوادگی عسل و همچنین اقامت امریکا تصمیم میگیرند هرطور شده دل عسل را بدست آورده و با او ازدواج کنند. بنابراین رقابت سختی بین جوانان مجرد ساختمان شکل می گیرد. تنها کسی که علاقه‌ای به این بازی ندارد جوان خجالتی و خودساخته‌ای به نام جواد است. اما مجموعه‌ای از اتفاقات باعث می شود که جواد بیشتر از همه درگیر این ماجرا شود...

آل 1388

داستان فيلم آل ماجراي سفر مهندسي جوان به نام سينا (با بازي زماني) و همسرش (هنگامه حميد زاده) به كشور ارمنستان است. از آنجاييكه زن حامله است و سينا هم مادر خود را در زايمان از دست داده است، نگراني زيادي در مورد بچه دارد و شنيدن عقايدي در مورد آل نيز باعث مي شود خيالات و كابوس هاي سينا تشديد شود. در اين ميان رفتار مشكوك يكي از روساي شركت سينا (با بازي آنا نعمتي) كه به سينا علاقه مند است، به آلام روحي او مي افزايد.

رفیق بد 1386

حبيب پس از سالها به ايران برمي گردد و سراغ دوست قديمي اش عزيز كه در يك آسايشگاه رواني بستري است، مي رود. عزيز حرف نمي زند و حبيب را نمي شناسد. به توصيه پزشك، حبيب به تعريف ماجراي دوستي خود و عزيز در حضور او مي پردازد. حبيب و عزيز از كودكي با هم دوست بوده اند و در يك بانك كار مي كرده اند. شغل آنها در بانك حمل و نقل بسته هاي پول بوده. در آخرين روز خدمت شان چند نفر مقدار زيادي دلار از آنها مي دزدند. هر دو كه در جريان سرقت زخمي و بيمار شده اند، براي پيداكردن پول ها دست به كار مي شوند. در درگيري بين پليس و دزدان همه چيز آتش مي گيرد. حبيب فكر مي كند در جريان آتش سوزي، عزيز از بين رفته در حالي كه او با پولها نجات پيدا مي كند. مديران بانك و پليس فكر مي كنند كه پولها از دست رفته و عزيز هم كشته شده است. حبيب و عزيز و همسران شان دچار اين وسوسه مي شوند كه پولها را به بانك برنگردانند، و عزيز در آخرين لحظه با پولها مي گريزند. حبيب به دنبال عزيز راهي مرز مي شود و پولها را از او پس مي گيرد. عزيز در طول همه اين سالها فكر مي كرده حبيب به او رودست زده و با پولها گريخته است. اما حبيب پولها را در مرز پنهان كرده. عزيز از بيمارستان فرار مي كند و همراه حبيب به محل اختفاي پولها مي روند و هنگام بازگشت، پليس آنها را تا شهر همراهي مي كند. حبيب ماجرا را به پليس مي گويد و پولها را با عزيز به بانك برمي گردانند.