برچسب افسانه بایگان

فانی 1368

دختر جواني كه فيلم ساز تلويزيون است به پسر عموي خود علاقه مند است و قرار ازدواج گذاشته اند. پسر عموي او كه خلبان نيروي هوايي است در يكي از پروازهاي خارجي كنترل خود را از دست مي دهد و در معاينه معلوم مي شود كه تومور مغزي دارد. دختر پس از مدتي كش مكش دروني تصميم مي گيرد با پسر عموي خود ازدواج كند و روزهاي باقي مانده ي‌ عمر را در كنار او بگذراند. آن دو پس از ازدواج به ماه عسل مي روند.

مریم و میتیل 1371

مريم، كه خانواده اش را در جنگ از دست داده است، در پرورشگاه زندگي مي كند. حميد كه كارگردان تئاتر است در نظر دارد مريم را به عنوان دختر خواندة‌ خواهرش نسرين به خانه ببرد. مريم به زني علاقه دارد كه بچه اش را از دست داده و درساختمان رو به روي پرورشگاه مسكن دارد. نسرين و شوهرش، مريم را به ويلاي شان در شمال مي برند، اما مريم،‌ پنهان از چشم نسرين و شوهرش، با نامه با فرشته مكاتبه مي كند. فرشته كه مريم را نمي شناسد با كنار هم قراردادن نامه ها و جدا كردن اصطلاحات و واژه هاي آن ها به نمايش نامة «پرندة آبي» اثر موريس مترلينگ مي رسد كه قرار است توسط بچه هاي پرورشگاه اجرا شود. مريم كه مايل نيست فرزند خواندة نسرين و شوهرش شود از خانة آن ها مي گريزد و به سراغ فرشته مي رود، اما او را نمي يابد. مريم با موتورسواري تصادف مي كند و به بيمارستان منتقل مي شود. حميد، كه از خلال حرف هاي مريم در مي يابد كه او به فرشته علاقه مند است، فرشته را به بيمارستان مي آورد. مريم از فرشته مانند مادر خود استقبال مي كند.

آخرین مهلت 1368

با آغاز جنگ ايران و عراق گروهي از سربازان مهاجم قصد دارند با تضعيف روحيه ي‌ اهالي يك روستا آن ها را وادار به مهاجرت كنند تا روستا را به تصرف درآورند. عراقي ها به كمك فئودالي به نام احمد صالح در تدارك نقشه ي خود هستند. اما نادختري او، ليلا، با آگاه كردن مردم نقشه را برملا مي سازد. اهالي با رخنه به انبار اسلحه ي احمد صالح به مقابله با عوامل او مي پردازند و آن ها را به هلاكت مي رسانند. اهالي در مقابل حمله ي نيروهاي دشمن نيز اقدام به مقاومت مي كنند.

شانس زندگی 1370

پسر يك درجه دار نيروي انتظامي از آمريكا مي آيد و قرار و مدار ازدواج او با دختر دايي اش گذاشته مي شود. به رغم تصور پدر فرزندش در آمريكا تحصيل نكرده و دائم دنبال كار بوده است. كلاه برداري كه به تازگي توسط درجه دار دستگير شده رييس پسر او بوده و با دستگيري او جوان شانسي براي زندگي نمي بيند. جوان درصدد است تا با جمع آوري مقداري پول به آمريكا بازگردد، اما به بن بست مي رسد. پدر دست او را در يك جواهر فروشي به كار بند مي كند. دختر خوانده ي صاحب جواهر فروشي نيز مصمم است به آمريكا برود. دختر مي كوشد سهم ارثش را از پدر بگيرد، اما موفق نمي شود. او و مرد جوان براي رسيدن به آرزوهاي شان اقدام به ازدواج مصلحتي مي كنند، اما نتيجه اي نمي گيرد، به ناچار باگروهي سارق حرفه اي تباني مي كنند تا به جواهر فروشي دستبرد بزنند. درجه دار به طور اتفاقي مكالمه آن ها را از طريق بي سيم مي شنود. سارقان در حين فرار دستگير مي شوند و پدر، پسرش را كه قصد گريز دارد با گلوله از پا درمي آورد.

کنعان 1386

مینا وقتی که دانشجو بوده با استادش مرتضی ازدواج میکند و پس از ده سال زندگی مشترک با وی، می خواهد از او جدا شده و برای ادامه تحصیل به به خارج برود، اما مرتضی که از این اتفاق خوشحال نیست، تمام تلاش خود را برای منصرف کردن او از تصمیمش به کار میگیرد ولی با بازگشت خواهر مینا از خارج و مریض شدن مادر مرتضی اتفاقات تازه ای رقم میخورد...

مکافات 1366

ناخداحيدر با لنج خود مسافر و بارهاي تجارتي حمل مي كند. در يكي از سفرها دريا طوفاني مي شود و ناخدا براي نجات جان مسافرها اموال تاجري به نام غفور را به دريا مي ريزد. در پي شكايت غفور ناخدا را در پاسگاه ژاندارمري حبس مي كنند تا اينكه دوست قديمي اش، ناخدا اسماعيل كه در پايتخت اقامت دارد به بندر مي آيد و با پرداخت وجه جريمه حيدر را آزاد مي كند. ناخدا اسماعيل پسر جوانش را با خود آورده تا با همكاري ناخداحيدر از كشور خارج كند. اسماعيل فرزندش را در لنج حيدر مخفي مي كند و به بهانه سفر دريايي راهي مي شوند. در دريا اسماعيل با تهديد اسلحه نقشه خود را با ناخدا در ميان مي گذارد، اما حيدر زير بار نمي رود و كش مكش آغاز مي شود كه نتيجه آن كشته شدن فرزند اسماعيل است.

دبیرستان 1365

علي ناصري، دبير زيست شناسي،‌ كه به تازگي ترك اعتياد كرده، پس از سه سال به زادگاهش بازمي گردد و به دليل سابقة خوب پدرش به كار باز گردانده مي شود. در كلاس از جيب محصلي به نام مسعود، كه عامل فروش مواد مخدر در بين دانش آموزان است،‌ يك بسته هروئين به دست مي آورد. مسعود مي گريزد. ناصري در تعقيب مسعود با خواهر او، نازنين، كه معتاد است و پدرش،‌ كه اختلال حواس دارد، رو به رو مي شود. نازنين در نتيجة فشار روحي،‌ خود و پدرش را در آتش مي سوزاند. ناصري گروهي از دانش آموزان را با خود همراه مي كند و عاملان توزيع مواد مخدر را به دام مي اندازد و مسعود را از اعتياد نجات مي دهد.