کار، بیکار!
پنجشنبه، هجدهم دیماه بود. هنوز خطهای تلفن قطع نشده بودند. مادرم گوشیاش را دست گرفته بود و پشت سر هم به برادرهایم زنگ میزد؛ انگار با هر بوقِ بیپاسخ، دلش بیشتر بههم میریخت.
پنجشنبه، هجدهم دیماه بود. هنوز خطهای تلفن قطع نشده بودند. مادرم گوشیاش را دست گرفته بود و پشت سر هم به برادرهایم زنگ میزد؛ انگار با هر بوقِ بیپاسخ، دلش بیشتر بههم میریخت.