میارزد برای اسلام و اعتقاداتت از فرزند بگذری
موقع انقلاب علیرضا ۱۷ سال داشت. از آن جوانهای انقلابی نترس بود. با دوستانش اعلامیه پخش میکردند و به تظاهرات میرفتند. جوانهای آن روزگار، نسل عجیبی بودند. در مقطع تاریخی خاصی هم زندگی میکردند.
موقع انقلاب علیرضا ۱۷ سال داشت. از آن جوانهای انقلابی نترس بود. با دوستانش اعلامیه پخش میکردند و به تظاهرات میرفتند. جوانهای آن روزگار، نسل عجیبی بودند. در مقطع تاریخی خاصی هم زندگی میکردند.
همان ابتدای مفقودالاثر شدنش، چند نفری به خانه ما آمدند و مدعی شدند صدای برادرم حبیبالله را در حالی که خودش را در رادیو عراق معرفی میکرد شنیدهاند. میگفتند حبیبالله اینگونه خودش را معرفی کرده است: «من حبیبالله هستم از بسطام سمنان، هر کس صدای من را میشنود به خانوادهام اطلاع بدهد.»
آنچه در یادداشتهای شهید دشتبانی به چشم میخورد، صمیمیت و فضای گرم میان رزمندگان در شرایط سخت جبهه است. آنها با اینکه از خانه و خانواده دور هستند ولی با گرمی در کنار هم زندگی میکنند و بهخوبی هوای همدیگر را دارند
از زمانی که قرار شد ارتش و سپاه ترکیبی عملیات انجام دهند، من و شهید حسن باقری همه جا با هم بودیم. در عملیات فتحالمبین، در الیبیتالمقدس (آزادسازی خرمشهر)، عملیات رمضان و عملیات والفجر مقدماتی که باقری شهید شد، با هم بودیم. برای عملیات فتحالمبین جلسه آشنایی و تعیین قرارگاهها درنظر گرفتند. آنجا با حسن بیشتر آشنا شدم
کسی که اوایل میترسید و ضعف نشان میداد، کم کم تبدیل به یک شیرمرد میشد. این روند تکاملی قشنگ است. وگرنه کسی که هیچ ترسی در وجودش نداشته باشد انسان نیست. آدم میترسد، دچار احساسات میشود، خوف میکند و...، اما عاقبت از پس این ترسها برآمدن و جا نزدن هنر رزمندهها بود
من و محمود امینی همسایهمان توی این ترس شریک بودیم. قول و قرارها را گذاشته بودیم تا هر طور شده برای بار اول به جبهه جنوب اعزام شویم. خبر نداشتیم که تصمیم با ما نیست. تقسیممان میکنند و امکان دارد به هر جایی منتقل شویم.
شهید سلیمانی از جناح و حزب به دور بود. در جلسات روضه خانهشان، تمام گروهها شرکت میکردند، حتی از مذاهب دیگر هم در جلساتشان حضور داشتند. سنیها بسیار حاجقاسم را دوست داشتند و فرقه شیخیه در کرمان نیز بسیار به حاجقاسم ارادت داشت
کرمانیها روزهای اول دفاع مقدس را خوب به یاد دارند. همان روزهایی که لشکر ۴۱ ثارالله برای اعزام به جبهههای غرب کشور آماده میشد و دل توی دل مادران این شهر نبود. در آن زمان هر کس سعی میکرد هر آنچه که از دستش بر میآید را در طبق اخلاص تقدیم انقلاب و نظام اسلامی کند و چه زیبا بود وقتی مادری فرزندش را هدیه میکرد.