رهایم نکن 1396
رسول تولایی به عنوان بزرگتر، محبوب و مورد اعتماد چند خانواده است. وضع مالی او خیلی خوب است. او صاحب یک گاراژ بزرگ است که ارثیه پدری است و به واسطه آن صاحب یک شرکت حمل و نقل هم شدهاست. رسول دست به خیر است و در طول این سالها همیشه دست اعضای خانواده را گرفته و مثل سایهای روی سر خانواده بودهاست. با ورود یک زن به نام شهره، به داستان، همه چیز به هم میخورد. این زن که گویا از رازی بزرگ خبر دارد میخواهد به عنوان حقالسکوت، اجازه شراکت در یک سرمایهگذاری بزرگ را از رسول بگیرد. این سرمایهگذاری مربوط به کوبیدن گاراژ قدیمی و بازسازی مدرن آن است. از طرفی گاراژ محل کار و درآمد عده زیادی استادکار و کارگر است. رسول با تعقیب شهره متوجه میشود که او با اسم و اطلاعات نادرست از وضعیت خانوادگیش قصد کلاهبرداری از او دارد. کشمکشهای بعدی حول تلاش رسول برای پنهان نگهداشتن این راز است که او را بیشتر و بیشتر وارد منجلاب میکند. تا اینکه آذر، عشق قدیمی او پیدا میشود و زندگی او را وارد مرحله جدیدی میکند…
این اعتماد به واسطه بازخوانی گذشته خدشه دار میشود. خانوادههایی که هر کدام با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند و در پی یافتن مقصر اصلی هستند.
