باد در علفزار می پیچد 1386
شوكا دختر جواني است كه به علت فقر خانواده مجبور مي شود به ازدواج با پسر عقب افتاده اي تن دهد تا كمي از بار مشكلات خانواده كم شود، اما جليل شاگرد خياط دل در گرو شوكا دارد و اين موضوع اتفاقاتي را به وجود مي آورد.
شوكا دختر جواني است كه به علت فقر خانواده مجبور مي شود به ازدواج با پسر عقب افتاده اي تن دهد تا كمي از بار مشكلات خانواده كم شود، اما جليل شاگرد خياط دل در گرو شوكا دارد و اين موضوع اتفاقاتي را به وجود مي آورد.
يوسف پسربچه يازده ساله اي است كه آرزو دارد نذر مادربزرگ اش را ادا كند و آن پهن كردن قاليچه اي در كربلا است كه نذر دايي امير است كه از دوران جنگ ايران و عراق به وطن برنگشته. يوسف، پنهاني قاليچه را برمي دارد و سوار اتوبوسي مي شود كه مقصدش كربلا است.
ایستگاه بهشت داستان نابینایی را بیان میکند که برای به دست آوردن بیناییاش تلاش زیادی به خرج میدهد، اما در این راه با مسایل تازهای برخورد میکند که در تغییر نگاه او به زندگی بسیار مؤثر است.«سروش» نابیناست اما به خاطر حس قوی ای که دارد، گاهی مثل یک بینا رفتار میکند. او مدت هاست که برای درمان چشمش به بیمارستان میرود و به یکی از پرستارها علاقمند شده. اما این علاقه فقط در دل سروش است و همین قضیه، اتفاقات جدیدی را در زندگی او به وجود میآورد.
زوجی بعد از دوازده سال زندگی، حالا به نوعی یکنواختی در زندگی رسیدهاند. دکتر امیرحسین به همسرش شهلا خیانت و منشیِ خود را صیغه کردهاست. شهلا از این موضوع، مطّلع میشود و سعی میکند که با برانگیختن حسادتِ وی، او را از این کار بازدارد. شهلا در حادثه ای به خواستگار اولش برخورد و یادِ عشق قدیمی را زنده میکند و تصمیم میگیرد که این راه را تا آخر خط،طی کند اما...
حامد آبان عكاس حرفه اي مطبوعات، با خواندن كتابي چنان تحت تأثير پالايش محيط زيست و مبارزه با آشغال زايي قرار مي گيرد كه لباس نارنجي مخصوص رفتگران به شهرداري مي پيوندد و با عنوان «نارنجي پوش ليسانسه» به شهرت مي رسد. اما اعتبار و محبوبيت حامد، زندگي خصوصي و خانوادگي او را با سيلي از فراز و نشيب هاي عاطفي تند و ناگهاني به سمت و سويي ديگر مي برد.
دو برادر دوقلو از ناحيه بازو به هم چسبيده اند و هر كدام از آنها تلاش مي كند برادر ديگر را تحت تأثير قرار دهد و او را از نظر رفتار و منش، شبيه خود كند. يكي از برادرها يك مؤمن تندرو است و ديگري يك غرب گرايي لاابالي و عشرت طلب. اين دو در ادامه كلنجارهاي شان، قرار مي گذارند اختيار يك روزشان را به طرف كناري شان دهند، چه با برنامه او موافق باشند چه نباشند. بنابراين برادر مؤمن ناچار مي شود در مجالس خوش گذراني حاضر شود، گيرم با چشمان بسته. و شخصيت لاابالي به مجالس وعظ و خطابه مي رود. پايان ماجرا يك عمل جراحي است تا آنها به نقطه تعادل برسند و بدون تنگ نظري، در مواجهه با جامعه و خانواده از خودشان نرمش نشان دهند.
جوانی به نام سهیل با تکیه به ثروت پدرش، فقط به خوش گذرانی مشغول است. او شبی در بازگشت از یک مهمانی تصادف می کند و مجروح می شود. مقصر از صحنه می گریزد و دختری به نام سمیه او را به بیمارستان می رساند. سهیل چشم که باز می کند و سمیه را می بیند، به او دل می بازد و با معرفی کردنش به عنوان مقصر تصادف باعث می شود پلیس او را نگه دارد تا بیش تر با سمیه آشنا شود. سمیه ابتدا در برابر اظهار علاقه سهیل مقاومت می کند اما سهیل سرانجام دل او را به دست می آورد و از سمیه تقاضای ازدواج می کند. داریوش پدر سهیل به شدت مخالف این ازدواج است و اعتقاد دارد سمیه و خانواده اش طمع به پول او دارند. با این حال سهیل به قیمت طرد شدن از خانواده و محروم شدن از ثروت پدر، قصد ازدواج با سمیه را دارد. در آزمایش های پیش از ازدواج، معلوم می شود که سمیه سرطان خون دارد و حتی با وجود شیمیدرمانی حداکثر شش ماه زنده خواهد ماند. سهیل که فکر می کند در خارج از کشور ممکن است شانسی برای درمان سمیه باشد، برای کمک گرفتن از پدرش به سراغ او می رود، ولی پدر حاضر به این کار نمی شود. سهیل به گاوصندوق پدرش دستبرد می زند و داریوش او را به زندان می اندازد و به برادر سمیه می گوید سهیل به خارج از کشور رفته تا آنها از او قطع امید کنند. سمیه که در بخش قرنطینه بیمارستان بستری شده، در انتظار کمک سهیل است که از برادرش می شنود او به خارج رفته. مادر سمیه برای معالجه دخترش یکی از کلیه هایش را می فروشد و به دروغ وانمود می کند که عمل آپاندیسیت کرده است. در حالی که سمیه به مرگ نزدیک می شود، نامادری سهیل با گرو گذاشتن سندی او را آزاد می کند. سهیل به سراغ سمیه می رود و با رفع سوءتفاهم، جشن کوچک عروسی شان را در بیمارستان برگزار می کنند. نامادری سهیل در جشن عروسی شرکت می کند ولی با وجود تماس با پدر سهیل، او حاضر به شرکت در مراسم نمی شود. در حالی که پزشکان سمیه را جواب کرده اند و امیدی به زنده ماندن او نمی رود، مراسم ازدواج برگزار می شود و پایان مراسم مصادف است با مرگ مرد جوانی از ساکنان آسایشگاه که عاشق دختری بیمار در همان جا بوده و قصد ازدواج با او را داشته است.
شب حورا قصه همسر شهيد مفقودالاثري است كه در جاده اي گرفتار پسر و دختري نامتعادل شده و درگير خشونت آنان مي گردد.