برچسب اردلان شجاع کاوه

به هدف شلیک کن 1387

ناصر، بابک و نگار دست به سرقت می زنند و پلیس نیز نمی تواند آنها را دستگیر کند. آنها برای یک سرقت بزرگ از بانک فردی به نام کیان جاوید را که در کار کامپیوتر خبره است، وارد گروه خود می کنند. روز سرقت از بانک فرا می رسد ولی در حین سرقت پلیس سر می رسد ...

آقای رییس جمهور 1379

مصطفي رياحي رزمنده سالهاي جنگ و روزنامه نگار به دور از مصلحت گرايي امروز، به خاطر توطئه اي مالي به زندان مي افتد و نشريه اش تعطيل مي شود اما با الطاف ظاهري شخصيتي متنفذ از زندان بيرون مي آيد و چون طرز فكر و مقالاتش مورد قبول هيچ يك از جناح هاي سياسي نيست. با دعوت همان شخصيت متنفذ سردبيري روزنامه تازه تأسيسي را به عهده مي گيرد كه مدير مسئول و صاحب امتيازش همان شخص متنفذ است. فعاليت در آن روزنامه مصطفي را گام به گام از ارزش هاي گذشته و اهداف انقلابي خود و نيز همسرش كه همچنان بر آن ارزشهاي انقلابي پا مي فشارد، دور مي كند، تا اينكه برخورد با دوستان جانبازش او را به خود مي آورد و هنگامي كه صاحب امتياز روزنامه خود را نامزد رياست جمهوري اعلام مي كند مصطفي در آخرين سرمقاله ماهيت ضد ارزشي او را برملا مي سازد. اين عمل انقلابي موجبات قتل او را فراهم مي آورد. اگرچه در آخرين لحظات دوستانش به ياري اش مي شتابند اما ابتدا همسرش در انفجار اتومبيل و سپس خودش توسط چند گلوله به قتل مي رسد. در پايان اين گونه وانمود مي شود كه مصطفي و همسرش توسط جناح هاي سياسي مخالف آن شخصيت متنفذ به قتل رسيده اند.

پنجاه و سه نفر 1368

53 نفر از مأموران ساواك در چند كشور ميان ايرانيان عضو انجمن هاي اسلامي نفوذ كرده اند. احمد كه عضو يك گروه اسلامي است، تعدادي عكس، دويست هزارتومان پول و 52 قطعه نگاتيو عكسهاي شناسايي شده 52 نفر را در يك ساك مخفي كرده و قصد خروج از تهران را دارد كه در محاصره ساواك قرار مي گيرد و ناچار ساك خود را با ساك يكي از مسافران (حسين) عوض مي كند و از خطر مي گريزد. احمد همراه دوستش در يك خانه به طور موقت مخفيانه زندگي مي كند. حسين كه همسرش نيز بيمار است براي مداوا و معالجه اش در خارج از كشور نياز به پول دارد. پس از چند روز همسرش پي به محتويات ساك مي برد و به او مي گويد كه پولها را براي معالجه اش فراهم كرده است. مأموران ساواك ناموفق از دستگيري احمد براي رديابي او شرح گمشدن ساك را در روزنامه آگهي مي كنند. حسين با تلفن آگهي تماس مي گيرد و پي به اصل ماجرا مي برد. احمد، حسين را پيدا مي كند و سپس به او توضيح مي دهد كه محتواي ساك چيست. ساواك خانه حسين را شناسايي مي كند. احمد، حسين را نزد دوستش مي برد و از وي مي خواهد كه با آنها همكاري كند. احمد با نقشه اي خود را جاي حسين به ساواك معرفي مي كند و مي گويد ساك نزد اوست و ساواك را به دنبال خود در خيابانها مي كشاند، ساواك كه متوجه نقشه احمد شده است وي را شكنجه مي كند و به دنبال ساك به مقصد اصلي مي رود. در اين فاصله، حسين به خانه برمي گردد، ساك را برمي دارد و نزد همسرش كه در بيمارستان بستري است مي رود و به او مي گويد كه بايد راه احمد را ادامه دهد. گذرنامه خود و همسرش را به وي نشان مي دهد. همسرش نيز با خوشحالي اين تصميم را مي پذيرد.

جوجه اردک من 1381

رويا، دانشجوي سال آخر عكاسي، در حال تحقيق درباره موضوع پايان‌نامه‌اش با عنوان «مادر» است. او در راه بازگشت از شهر مادري‌اش در شمال از بازار تخم اردك عجيب و بزرگي مي خرد تا به عنوان سوژه اي براي عكاسي با خود به تهران بياورد. از سويي اردك صاحب تخم به دنبال او راهي مي شود و قدم به قدم رويا را تعقيب مي كند. اردك در اتوبوسي كه رويا سوار بر آن به تهران مي آيد سوار مي شود و وسط راه، دزدي به نام شهرام هزارچهره براي فرار از دست پليس گردن‌بند عتيقه و گران قيمتي را كه دزديده بر گردن اردك و در روسري دور گردنش پنهان مي كند. شهرام دستگير مي شود و اردك نيز كه خانه رويا را پيدا كرده به آنجا مي رود. جوجه اردك متولد مي شود و از سويي شهرام كه از زندان آزاد شده، خانه رويا و مخفي گاه اردك را پيدا مي كند و به همراه رفيقش نقشه اي مي ريزند تا اردك را بدزدند، اما اردك و جوجه اش از دست آنها مي گريزند. دزدها كه با لباس مأمور وارد خانه رويا شده بودند، دستگير مي شوند و قضيه اردك و گردن‌بند و گروه شهرام لو مي رود. از آن طرف مرد پرنده فروشي جوجه اردك را مي دزدد و در نهايت پسر كوچك شروري صاحب آن مي شود. از طرفي بچه هاي ساختمان رويا نيز همگي تصميم مي گيرند هر طور شده اردك و جوجه اش را پيدا كنند. مأمور پليسي نيز كه مسئوليت دستگيري شهرام را دارد بالاخره مخفي گاه شهرام و دوستش را كشف مي كند. پليس دو تا از بچه ها را كه شهرام و رفيقش دزديده اند، نجات مي دهد و شهرام را نيز وقتي قصد ربودن اردك مادر را دارد،‌ دستگير مي كند. رويا و دختر مأموري هم كه به اين پرونده رسيدگي مي كند جوجه اردك را از دست پسر شرور نجات مي دهند.