برچسب احمد هاشمی

دادستان 1370

در سال 57، به هنگام وقوع انقلاب اسلامي، بازپرس دادگر ضمن بررسي پرونده كامپيوتريزه كردن سيستم بايگاني سازمان تأمين خدمات اجتماعي (وزارت بهداري) كه توسط يك شركت آمريكايي انجام مي شد، به يك سري اعمال خلاف از جمله حساب سازي و رشوه خواري پي مي برد و جمعي از مسئولين آمريكايي شركت و همدستان ايراني آنها را دستگير و به زندان مي اندازد. تلاش هاي اوليه شركاي شركت براي آزادي آمريكايي ها بي ثمر مي ماند. دادگر مصر است كه بايد آنها محاكمه و مجازات شوند. تيمي از تكاوران آمريكايي كه قبلاً تجربه آزاد سازي چند خلبان از زندان هانوي در ويتنام را دارند، مأموريت مي يابند آمريكايي هاي بازداشته شده را از زندان برهانند... بازپرس دادگر پس از ارتقاء مقام به دادستاني، پرونده مذكور را از طريق دادگاه دالاس و سپس لاهه تعقيب مي كند و موفق به بازپس گرفتن مطالبات ايران از آمريكا مي شود.

دو روی سکه 1371

«امير» پس از سه سال از زندان آزاد و به توصيه عمويش مشغول به كار در يك مبل فروشي مي‌شود. به زودي آشنايي‌اش با «هما» (كه كارمند بانك است) و قرار ازدواج با او، سبب مي‌شود تا با روحيه و جديت بيشتري كارش را پيگيري كند. يك روز، وي به هنگام حمل يك ميليون تومان پول، مورد سرقت قرار مي‌گيرد. سابقه او سبب مي‌شود كه حقيقت امر پذيرفته نشود. لذا «امير» خود به جستجوي دزدها برآمده و پس از ماجرا و درگيري‌ها، سرانجام موفق به ثبوت بي‌گناهي خود مي‌شود.

قهرمان 1370

«حاج محسن»، قهرمان سابق تيم كشتي و مدير و مربي باشگاه پولاد، با شور و شوق به تعليم كشتي گيران جوان مشغول است. همسر «محسن» فوت مي كند و او بر اثر ضربه ي روحي دچار يأس و سرخوردگي مي شود. «محسن» از كارش باز مي ماند و باشگاه در شرف تعطيل شدن قرار مي گيرد. در موقعيتي كه اعضاي باشگاه متفرق مي شوند آقا «جمال»، كه رقيب قديمي و كينه توز «محسن» ودلال ثروتمندي است، به «محسن» پيشنهاد مي دهد كه آموزش پسرش «ناصر» را به عهده بگيرد. «محسن» امتناع مي كند. باشگاه پولاد به كمك «سليم»، سرايدار لال باشگاه پولاد و كشتي گيران جوان از نو باز مي شود. اما «جمال» كه نگران بازگشايي مجدد باشگاه است به كمك افرادش مشكلاتي براي آن ها فراهم مي كند. «پژمان» و «محمود»، دو رقيب «ناصر»، براي شركت در مسابقه انتخابي تيم ملي تلاش مي كنند. افراد «جمال»، «پژمان» را كتك مي زنند و «حاج محسن» كه توسط «سليم» از موضوع با خبر شده و به خود آمده به باشگاه مي رود و تمرين ها را ازسر مي گيرد. «جمال» به افرادش پول مي دهد تا رقيب هاي پسرش را از سر راه بردارند. اما آن ها به قرار خود عمل نمي كنند و در روز مسابقه «پژمان»، «ناصر» را شكست مي دهد.

پادزهر 1372

جلال از همسرش جدا مي شود و با همكاري يك كلاهبردار به سرقت از يك خانه ي مسكوني اقدام مي كند. جلال از روي تصادف متوجه گفت و گوي يك گروه خرابكار درباره ي توطئه بمب گذاري مي شود و موضوع را به پليس اطلاع مي دهد. اما مأموران به جلال بدگمان مي شوند و او را بازداشت مي كنند. سرگرد هاشمي، افسر ويژه ي اداره ي آگاهي، متوجه بي گناهي جلال مي شود و درمي يابد كه رهبر خرابكاران يك سرهنگ بازنشسته ي عراقي است. جلال پس از تشكيل دادگاه به پنج سال حبس تعليقي محكوم مي شود و او نزد همسرش باز مي گردد. اما اعضاي گروه جلال را شناسايي مي كنند و ابتدا پسر و سپس خودش را گروگان مي گيرند. آن دو جداگانه از دست خرابكاران مي گريزند. سرگرد هاشمي براساس اطلاعات جلال به محل بمب گذاري در نمايشگاه بين المللي تهران مي رود و قبل از اين كه يكي از بمب گذاران موفق به اجراي نقشه ي خود بشود با گلوله ي سرگرد هاشمي از پا در مي آيد.