برچسب احمد محمدی

مردی که اسب شد 1393

فیلم «مردی که اسب شد» داستان پدر و دختری است که یک اسب دارند. این اسب یادگار مادر این دختر است و او را بسیار دوست دارد. اما اسب بیمار است و زمانی که از بین می رود این مرد به دلیل وابستگی و تعلق خاطری که خودش و دخترش به اسب دارند جای اسب را می گیرد.

هلن 1394

هلن (روشنک گرامی) دختری بیست و چندساله است که در آستانه خروج از ایران و مهاجرت (غیرقانونی) به ایتالیا به همراه اشکان (هوتن شکیبا) است. در این میان اما نسرین، مادر هلن (رویا نونهالی) با معشوقه‌اش فرهاد (امین حیایی) دچار مشکل می‌شود و به هلن پناه می‌برد.

مرگ کسب و کار من است 1389

سه نفر از اهالی روستا، در حال دزدیدن کابل برق فشار قوی هستند که روستاییان متوجه می شوند و آنها را گیر می اندازند. عطا که در طی درگیری مردی روستایی را کشته، فرار می کند و شکرالله گیر می افتد …

نقطه کور 1394

خسرو که 23 روز را بر پهنه دريا و دور از خانواده گذرانده است, با دنيايي از ابهام ها و مشغله هاي فکري که تمام مدت مثل خوره, ذهنش را اشغال کرد؛ وارد خانه اش در تهران مي شود. پس از ورود خسرو به خانه تمامي ذهنيت هايش عينيت مي يابند. او قادر به مقابله با مسائل پيش آمده نيست و ين موضوع؛ او را در موقعيت دشواري در برابر همسرش قرار مي دهد.

همه چیز برای فروش 1392

جواني (صابر ابر) که دلبسته برادر سربازش است تلاش مي کند او را در اداره اي استخدام کند، پسر در ورزشگاه آزادي و هنگام خدمت از ناحيه چشم و صورت آسيب مي بيند و زخمي مي شود. مرد جوان به کمک دوستش ال تي (مزدک ميرعابديني) از طريق خريد چک هاي وصول نشده مي کوشد پول لازم براي عمل جراحي را به دست بياورد اما در نهايت با فراهم نشدن پول و قتل ال تي، مرد جوان با گردن گرفتن قتل دوستش ال تي هزينه درمان برادرش را فراهم مي کند.

صدای منو می شنوید 1395

صدای منو می شنوید قصه خانواده و در راس آن پدر شهید مفقودالاثری که پس از سی سال انتظار حال دو تکه استخوان و یک کلید را به او تقدیم می‌کنند تا شاید این چند تکه ی پیدا شده نشان از بازگشت پسرش باشد. پدر شهید با بازی پرویز پورحسینی برای شناسایی پسرش بر سر تابوت می‌رود. پدری بر سر تابوت خالی، دو تکه استخوان و یک کلید، چطور می‌تواند پسرش را تشخیص دهد! او یک جمله بر زبان می‌آورد و آن اینکه یحیی همیشه کلید خانه را همراه خود داشته است. کلید را بر می‌دارد و سراغ خانه قدیمی می‌رود که روزی در آن سکونت داشته‌اند، اگر کلید، در آن خانه را باز می‌کرد، یعنی پسرش از سفری طولانی بازگشته است.

آدمک ها 1380

مراد كه از نوجواني به دليل جرايم مختلف در زندان بوده، پيش از آزاد شدن به سراغ پيرمردي به نام حشمت مي رود كه مراد بسيار مديون اوست. پيرمرد از او مي خواهد پس از آزادي سراغ زني به نام شهره كه باتوقش در يك پارك است برود و او را بكشد. در قبال آن قول مي دهد تمام ارثيه اش را شامل اتومبيل، ويلا و خانه اي در دبي به او ببخشد. مراد از زندان آزاد مي شود و چون خانه و جا و مكاني ندارد، مستقيم به همان پارك مي رود و با مردي معتاد و پسر نوجوانش نيما آشنا مي شود. آنها از سر بي پولي و مراد هم براي اينكه خود را سرگرم كند تا شهره به پارك بيايد، با هم شروع به معركه گيري مي كنند. نقاش جواني به نام كامران هم با آنكه آدمي ثروتمند است، به پارك پناه آورده و آنجا نقاشي پرتره مي كشد. مرد معتاد مي ميرد و نيما و مراد به تنهايي معركه گيري مي كنند و پول درمي آورند. طلبكاران پدر نيما به سراغش مي آيند و قصد دارند به جاي طلبشان نيما را با خود ببرند، اما نيما در واقع دختراست، سعي مي كند رابطه اش را با او محدود كند و او را نزد مادربزرگش در شمال بفرستد، اما نيما قبول نمي كند چون دلبسته مراد شده است. مراد در اين مدت متوجه آمد و رفت شهره به پارك شده، اما نمي تواند به هدفش كه كشتن اوست برسد. تا اينكه از طريق پسر نقاش، نشاني او را پيدا مي كند و به سراغش مي رود، اما در مواجهه با شهره به حقايقي ديگر مي رسد و درمي يابد كه حشمت در واقع باعث بدبختي شهره و مرگ تنها پسرش اميد شده است. مراد از قتل او پشيمان مي شود و وقتي از خانه خارج مي شود نيما را مي بيند كه منتظر اوست و اين بار او نيز به دختر ابراز علاقه مي كند. از آن سو طلبكاران پدر نيما كه او را تعقيب كرده اند مجدداً قصد دزديدن نيما را دارند، ولي مراد با آنها درگير مي شود و نهايتاً نيما با ضربه سنگي يكي از آنها را مي كشد. نيما به زندان مي افتد و مراد در ديداري كه با او دارد مي گويد منتظرش مي ماند تا از زندان بيرون بيايد و با هم به شمال بروند.