برچسب احمد ساعتچیان

آن سوی رودخانه 1387

در خط مقدم جبهه تنها دو نفر زنده می‌مانند، یک ایرانی و یک عراقی زمانی که سرباز ایرانی اسیر عراقی را می‌گیرد یک فیلمبردار با دوربین به آنها می‌پیوندد که هیچ چیز را به خاطر نمی‌آورد در راه با تشنگی روبرو شده و دو سرباز مدام با هم نزاع می‌نمایند و فیلم‌بردار تنها فیلم می‌گیرد و طرفداری هیچ یک را نمی‌کند تا آنها به رود خانه می‌رسند که فیلم‌بردار ناپدید شده و تنها کاغذ روزنامه‌ای از او هست که زیر تصویر فیلم‌بردار سالگرد شهادت مستندساز جنگ را تسلیت گفته‌است.

خرده ستمگران 1387

داستان ۱ :
سارا(بهار کاتوزی) که در یک شرکت منشی است، پس از یک درگیری با رئیس خود در محل کار به شکلی سهوی موجب کنده شدن یک لوله‌ی بخاری و مرگ رئیس، آقای سالمی(احمد ساعتچیان) می‌شود. او پس از این اتفاق به سراغ همسر رئیس(فرشته سرابندی) رفته و به دست داشتن در مرگ سالمی اعتراف می‌کند. زن-که خود زمانی منشی سالمی بوده- ابتدا به سارا سیلی می‌زند و او را ویران‌کننده‌ی زندگی‌اش می‌داند، اما پس از گذشتن چند لحظه و شنیدن صحبت‌های سارا از او می‌خواهد که همه‌چیز را از ابتدا تعریف کند تا او بتواند «با لذت شرح حقیر شدن مردش را بشنود.». سارا که دیپلم ماشین‌نویسی و کاردانی مدیریت داشته و در پی شغل است، در وضعیت اقتصادی نامناسب همراه با مادر و پدر بیمارش در جنوب شهر تهران زندگی می‌کند. کار دفتری برای سارا مشکوک است، چرا که از همان روز اول هیچ کس به این دفتر زنگ نمی‌زند و سالمی نیز از پاسخ دادن دقیق به او که «کار این دفتر چیست؟» سر باز می‌زند. پس از گذشتن چند روز، سالمی با مجبور کردن سارا به آمدن به خانه‌اش(و برقراری رابطه‌ی اجباری با او) حقوق او را هر روز بالا می‌برد و در برابر از او توقعاتی دارد-مانند پوشیدن لباس‌های شب در محل کار، و یا صرف ناهار روز در رستوران با او. سارا به دلیل نیاز به پول و شرایط سخت پدرش ناچار به پذیرفتن هر چیز است. سالمی در تمام هفته با سارا صحبت نمی‌کند. تنها او را با خود به رستوران، و بر سر ویلای نیمه‌کاره‌ی خود در یک جاده‌ی کوهستانی می‌برد. در پایان هفته، سالمی با پرداختن پول هنگفتی به سارا از او درخواست می‌کند تا به همراه وی به عنوان یک مأموریت به دبی برود. سارا مسئله را با مادرش در میان می‌گذرد و این موضوع سبب بدبینی مادر می‌شود. روز آخر هفته، سارا در اداره است و خبر موافقت خود با سفر دبی را به سالمی می‌دهد که ناگهان تلفن زنگ می‌زند. مادر سارا به او خبر می‌دهد که پدرش سکته کرده؛ و سارا با حقوق سفر دبی هزینه‌ی بیمارستان را پرداخت می‌کند. مادر که مشکوک شده روز بعد با تعقیب سارا به محل کار او می‌رود و از شغل حقیقی او مطلع شده، رنجیده اداره را ترک می‌کند. سارا به سراغ سالمی می‌رود و از او درخواست استعفا می‌کند. سالمی که دراز کشیده با تحقیر پولی را به عنوان دستمزد جلوی او پرتاب می‌کند. سارا بعد از پرتاب و پخش اسکناس‌ها در اتاق، از در خارج می‌شود و در میانه‌ی راه با علم به این که درها و پنجره‌ها بسته‌اند به لوله‌ی بخاری تنه می‌زند. سارا روایت داستان را به پایان می‌رساند و در تاریکی شب از ماشین همسر سالمی-که تا پایان گفتگو در حال تحقیر و تهدید او بوده- پیاده می‌شود و با چتری که از دفتر «سالمی» برداشته زیر باران راه می‌رود.

داستان ۲:
پروانه(بهناز جعفری) پس از مرگ همسر اولش بر اثر اووردوز مواد تزریقی، با مردی (حمیدرضا آذرنگ) ازدواج کرده است که یک رستوران را اداره می‌کند و از ازدواج پیشین خود یک فرزند دارد، دختری ۸-۹ ساله. دختر از همان ابتدای ازدواج با نامادری‌اش بنای ناسازگاری می‌گذارد و از هر فرصتی-خرابکاری در غذای رستوران، ویران کردن وسایل منزل و ضرب و شتم پروانه- برای آزار و تهمت بستن به او استفاده می‌کند. با وجود بی‌گناهی پروانه، تهمت‌های دختربچه توسط پدرش پذیرفته می‌شوند و پدر از پروانه درخواست طلاق می‌کند. پروانه روستا را ترک می‌کند.

داستان ۳:
اسفندیار(مسعود سخایی)-که در ۴۰ سالگی زندگی ناموفقی دارد و همسرش مدام او را تحقیر می‌کند- قصد جدا شدن از همسرش را دارد. او در آستانه‌ی جدایی کودکی خود را به یاد می‌آورد:
اسفندیار ۸ ساله هر روز در مسیر رفتن به مدرسه مورد آزار و تعرض پسری بزرگتر از خود قرار می‌گیرد. او در ابتدا با پسر آزارگر همراهی می‌کند، اما پس از چند مدت تحقیر را تاب نمی‌آورد و پسربچه‌ی آزارگر را در چاهی می‌اندازد. پس از سه روز، پیکر پسر را از چاه بیرون می‌آورند. او که در اثر سقوط فلج، و در اثر شوک ناشی از حادثه به یکباره پیر شده است پس از چند روز می‌میرد. اسفندیار تا پایان عمر ترومای ناشی از مرگ پسر آزارگر را تحمل می‌کند و بر اثر آن رنج می‌کشد...

داستان ۴:
یک داستان کوتاه درباره‌ی کودک‌آزاری که نقیض و وارون داستان ۲ است.

داستان ۵:
گلاب و یوسف(فلامک جنیدی و احمد آقالو) زن و مردی فقیر و مهاجراند در تهران زندگی سختی را می‌گذرانند. یوسف که نگهبان یک شرکت است، در جریان یک سرقت-حاصل تبانی چند کارمند و شرکت رقیب- متهم شناخته شده و با این وجود که تنها شاهد یک صحنه بوده، به اتهام قتل و سرقت به ناحق محکوم به مرگ می‌شود. گلاب و یوسف در کنار مزار آشنایی خودکشی می‌کنند.[۴]

داستان ۶:
پسربچه‌ی یتیمی(فرخ انصاری) که در یک مکانیکی بین‌راهی کار می‌کند(و وظیفه‌اش میخ پاشیدن در جاده و تعویض تایر ماشین‌هاست) همیشه مورد سرکوب و تعرض صاحب کار خود قرار گرفته است. اما او تمامی آزارها را تحمل می‌کند، تنها به امید ساختن یک هواپیما. او با جمع‌آوری حقوقش هر روز قسمت جدیدی را به هواپیما اضافه می‌کند. در بار اول امتحان، هواپیما نابود می‌شود. اما سرانجام، پسر هواپیما را می‌سازد. هواپیمایی که قدرت پرواز ندارد و در بهترین حالت ممکن تنها می‌تواند مانند موتور در جاده با سرعت آهسته حرکت کند.

داستان ۷:
زینت(الیکا عبدالرزاقی) به بیماری سرطان مبتلا است و زندگی‌اش چندان دوام نخواهد داشت.

داستان ۸:
گلکو(بهار کاتوزی) دختری است ۲۲ ساله که تمام اعضای خانواده‌ی خود را در زلزله از دست داده است. تنها سرگرمی او نوشتن ترانه و خواندن ترانه‌هایش در رادیوی شب است و درآمد او، از طریق ریسندگی در یک کارگاه. او در دفاع از خود در برابر یک متجاوز، او را از پله‌ها به پایین پرتاب می‌کند و به جرم قتل زندانی می‌شود. او پس از تحمل دوره‌ای حبس از زندان آزاد می‌شود و در آزادی، حکایتش را برای مردی(احمد ساعتچیان) روایت می‌کند که خواستگار اوست. مرد شجاعت او را می‌ستاید و از او درخواست ازدواج می‌کند.

داستان ۹:
مرد(رامین ناصر نصیر) و همسر نابینایش(الیکا عبدالرزاقی) زندگی آرامی دارند. تا جایی که مرد به بحران عدم قطعیت بر می‌خورد که آیا همسرش زنده است یا نیست؟ بیناست یا نایبنا؟ اصلا وجود دارد یا ندارد؟

داستان ۱۰:
تمامی شخصیت‌های داستان‌های گذشته سوار یک تاکسی می‌شوند که راننده‌اش-یوسف اکرمی-(مجتبی رستگار)، با رنج زندگی خود را می‌گذراند... آن‌ها در برابر یوسف به خرده‌جنایت‌های خود اعتراف می‌کنند.

حیرانی 1395

سریال حیرانی داستان زندگی پولاد مرزبان است که برای همراهی مادربزرگ بیمارش پس از سال‌ها به ایران بازمی‌گردد،غافل از آن‌که مجموعه‌ای از رویدادها او را به ورطهٔ حیرانی می‌کشانَد.

آخرین گناه 1385

موضوع داستان بدین ترتیب است که دکتر اکرمی، که فردی وارسته و با ایمان است قبل از مرگش وصیت می‌کند که قرنیه چشمش به عبدالله صدوق که او نیز فرد متدینی است برسد. اما رؤیا دختر دکتر اکرمی با اصرار فراوان چشم پدر را به چشم نامزدش دکتر مودت که او نیز مشکل بینایی دارد پیوند می‌زند. بتدریج مودت چیزهای عجیب و غریبی می‌بیند. اولین بار روح پیرمردی را می‌بیند که از بدنش جدا شده و در دفعات بعدی افراد گناهکار را در آتش مشاهده می‌کند. در واقع هر کسی را که می‌بیند او را با تجسم اعمالش مشاهده می‌کند. او تصمیم می‌گیرد که افراد گناه‌کار را به قتل برساند، اما با رهنمودهای روحانی محل متوجه می‌شود که این کار اشتباه است. نهایتاً رؤیا اکرمی پس از گناهان بسیار در حالی که قصد کشتن مودت را دارد، می‌میرد و مودت او را در میان آتش دوزخ مشاهده می‌کند. این آخرین گناه رؤیا بود…

پلاک هفت کوچه پاییز 1390

داود عاطفی استاد ادبیات دانشگاه و رئیس ساواک تهران، فهرست هفت نفره ای در دست دارد که از اعضای بلندپایه نهضت اسلامی هستند و قرار است در ۲۴ ساعت آینده پس از دستگیری آنها را به جوخه اعدام بسپارد. از طرفی هم امین، پسر جوان وی که مدتها است به نهضت پیوسته، سعی می کند فهرست را از دفتر کار پدر خارج کرده و آنرا در اختیار یاران امام خمینی (ره) برساند اما پیش از به اتمام رساندن ماموریتش به دست ماموران حکومت نظامی زخمی شده و به خانه ای پناه می برد که با پلاک ۷ در کوچه ای به نام پاییز قرار دارد. خانه ای که متعلق به فریدون سهرابی معاون ساواک تهران است . ماهرخ خواهر سهراب از آنجایی که دل خوشی از رژیم پهلوی ندارد جان امین زخمی را نجات می دهد و فهرست را پیش از خبردار شدن عاطفی از ناپدید شدنش، به دست انقلابیون می رساند. ماهرخ و امین همان شب از خانه فریدون می گریزند و ثمره ازدواج آنها پس از پیروزی انقلاب اسلامی، پسری است به نام معین. در این مدت عاطفی بی خبر از سرنوشت پسرش امین، از کشور گریخته و به فرانسه می رود و پس از سه دهه و پس از مطالعه کتاب تازه منتشر شده " پلاک هفت کوچه پاییز " که قصه واقعی سرنوشت امین و ماهرخ است وارد کشور می شود تا با مراجعه به خانه سهرابی سرنخی از فرزندش پیدا کند. در این مدت فریدون با هویت جعلی توانسته از پیگرد دادگاه انقلاب اسلامی در خفا زندگی کند اما مبتلا به سرطان ریه است. رودر رویی داود با معاون سابقش و حضور ناخواسته ماهرخ در نزاع آنها به داستان کذب نوشته شده در فصل آخر کتاب پایان می دهد. در واقع امین به دست معاون ساواک کشته نمی شود بلکه وی با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه اعزام شده و در آنجا به شهادت می رسد.

مرگ تدریجی یک رویا 1386

نویسنده‌ای جوان به نام مارال عظیمی (سامیه لک) با نوشتن یک رمان معروف می‌شود و تأثیر زیادی بر زندگی وی می‌گذارد و با وسوسه‌های خواهرش (ستاره اسکندری) و آریان (ناصر طهماسب) یک منتقد ادبی از همسرش حامد یزدان پناه (دانیال حکیمی) جداشده و به ترکیه می‌رود. داستان با رویدادها و شخصیت‌های جدیدی همراه می‌شود و در نهایت مارال عظیمی دوباره به ایران بازمی‌گردد و مجدداً با حامد ازدواج می‌کند. د

پیدا و پنهان 1391

این مجموعه تلویزیونی یک سریال اپیزودیک است که در هر قسمت آن به یکی از پرونده های امنیت ملی می پردازد و زندگی ماموران امنیتی و اطلاعاتی را به تصویر می کشد.

مدار صفر درجه 1386

فیلم ماجرای سفر دانشجویی ایرانی به نام حبیب پارسا (شهاب حسینی) به فرانسه- به خاطر تحصیل در رشتهٔ فلسفه در دانشگاه پاریس - را نشان می‌دهد. ماجرا بر بستر جنگ جهانی دوم و شکل گرفتن صهیونیزم و تسلط تدریجی بر فلسطین می‌گذرد که طبیعتاً فضای داستان متأثر از این واقعه مهم تاریخی است. در زمان اعزام دانشجویان ایرانی به فرانسه و همچنین تحصیل آن‌ها در دانشگاه پاریس، جنگ جهانی دوم نیز در حال آغاز است. حبیب پارسا در دانشگاه با دختری یهودی به نام سارا استروک (ناتالی متی) آشنا می‌شود که اوایل، در کلاس با یکدیگر به مخالفت می‌پردازند که تدریجاً این مخالفت و سرکشی به عشق و تمایل بین این دو نفر مبدل می‌شود. ترور یهودیان به دست صهیونیست‌ها در ایران و اروپا و دنبال کردن سرنوشت دانشجویی ایرانی در فرانسه و رابطه عاطفی او با دانشجویی یهودی با سلسله حوادثی به یکدیگر مرتبط می‌شوند. به دنبال فتح پاریس توسط آلمان نازی، جان سارا آستروک و خانواده‌اش نیز به خطر می‌افتد زیرا دولت آلمان با یهودیان مخالف است؛ و پس از این وقایع مشکلات فراوانی برای حبیب که پس از مدتی به ایران بازمی‌گردد روی می‌دهد درحالی که از پی خواسته او سارا آستروک و مادرش نیز به تهران آمده بودند؛ (زیرا جانشان در پاریس به خطر افتاده بود) و حبیب مجدداً دو بار دستگیر می‌شود (به اتهام ربودن گذرنامه). پس از آزادی وی از زندان شهربانی و رخ دادن اتفاقاتی از جمله کشته شدن چند نفر مثل سرگرد فتّاحی، زینت الملوک (که به دلیل خودکشی میمیرد) خواهر حبیب(سعیده پارسا) و نامزدش، در آخر ماجرا سارا عمویش را که در تخت جمشید قصد قتل حبیب را داشت به قتل می‌رساند و حبیب پارسا دوباره به زندان می‌افتد؛ ولی در آخر پس از رهایی از زندان به معشوق خود می‌رسد که آخرین سکانس سریال است.