بشیر 1373
پسري به نام «بشير» كه در ساحل خليج فارس زندگي ميكند، براي امرار معاش به قاچاق سيگار روي ميآورد. او حين فرار از دست مأموران با غريبهاي عجيب برميخورد و با او آشنا ميشود. اين آشنايي زندگي «بشير» را دگرگون ميكند.
پسري به نام «بشير» كه در ساحل خليج فارس زندگي ميكند، براي امرار معاش به قاچاق سيگار روي ميآورد. او حين فرار از دست مأموران با غريبهاي عجيب برميخورد و با او آشنا ميشود. اين آشنايي زندگي «بشير» را دگرگون ميكند.
یک آژانس مسافری که رانندگان آن هر بار با یک اتفاق جدید روبرو میشوند …
«در چشم باد» قصه زندگی خانوادهای است که رویدادها و لحظات تلخ و شیرین زندگیشان از دوره قیام میرزا کوچک جنگلی تا آزادسازی خرمشهر در آن به تصویر کشیده میشود، قصه از زمانی آغاز میشود که میرزا کوچک خان جنگلی، در گیلان اعلام جمهوری میکند و با این اقدام دوران پر حادثه تاریخ معاصر ایران آغاز میشود که سه دوره تاریخ ایران را بازگو میکند. پدر خانواده معروف به «ایرانی» از یاران میرزا کوچک خان جنگلی است. پس از کشته شدن میرزا، ایرانی همراه خانوادهاش به تهران کوچ میکند و با دایر کردن یک چاپخانه فعالیتهای سیاسیاش را پی میگیرد.ایرانی ۳ پسر و یک دختر دارد که نام یکی از پسرها «بیژن» است و نقش او را «پارسا پیروزفر» بازی میکند. «بیژن» خلبان است و پس از ترک نامزدش «ایران نخجوان» با بازی سحر جعفری جوزانی در جنگ جهانی دوم با متفقین میجنگد. او پس از جنگ دستگیر و به خارج از کشور تبعید میشود.
بیژن زمانی که اسیر میشود عشق دوران کودکی خود یعنی لیلی《ستاره صفراوه》 را در ارتش شوروی پیدا میکند و به همراه او فرار میکند.
بیژن زمان جنگ ایران و عراق به ایران میآید و برای پیدا کردن پسرش مجبور میشود به جبهه برود. نقش پسر دیگر ایرانی به نام «نادر» را «کامبیز دیرباز» بازی میکند. «نادر» تاجر است و تمایل زیادی به دخالت در ماجراهای سیاسی ندارد. نقش همکار و دوست او را «رضا شفیعیجم» بازی میکند.اسد پسر کوچکتر خانواده «مهدی کاسه ساز» در حمله هوایی متفقین به نیروی دریایی بندر پهلوی به همراه یدالله بایندر شهید میشود. فاطمه دختر ایرانی گلاره عباسی با محمود دژگیر محمد رضا هدایتی ازدواج میکند.
در بحبوحه ي جنگ +دوم جهاني و اشغال ايران توسط ارتش متفقين دكتر راستان براي مداواي شوهر خواهر خود به ايل قشقايي مي رود. در آن جا با امير هوشنگ، از بزرگان ايل و ياغي گري هاي قباد و دسته اش آشنا مي شود. او به شيراز باز مي گردد. برادر كوچكش، علي، سر كرده ي اشرار شهر را از پا درآورده است. دكتر به اتفاق علي دوباره به محل ايل مي رود. در آن جا افراد ايل را درگير جنگي ناخواسته مي بيند. آلماني ها برخي از ايلياتي ها را بر ضد ارتش انگليس تجهيز كرده اند. علي كه از ياغي گري هاي قباد به خشم آمده، عليه او وارد معركه مي شود. يكي از افراد قباد امير هوشنگ را از پا درمي آورد و خود قباد به دست همسرانش كشته مي شود.
حسين پناهي دژكوه، نويسنده يكلاقباي خيالباف به اصرار دوست ناشرش در محفلي شاعرانه شركت مي كند و در آنجا، چيزهايي درباره «غلومي» شخصيت خيالي يكي از قصه هايش مي گويد. برق شهر قطع مي شود و در هياهوي حمله هوايي دشمن، مجلس به هم مي خورد و هر كس به سويي مي گريزد. صبح روز بعد مأموران آگاهي براي تحقيق درباره سرقتي كه در همان محل انجام گرفته است، حسين پناهي را متهم به همدستي با غلومي مي كنند و رد او را مي خواهند. از سوي ديگر صاحبخانه پول پرست حسين پناهي كه همسر و فرزندانش را به خارج از كشور فرستاده و خودش هم قصد دارد به آنها ملحق شود توسط نوار و نامه هاي ارسالي فرزندش پي مي برد كه همسرش با مردي اجنبي روابطي به هم زده و به بهانه گرفتن اجازه اقامت، از شوهرش طلاق مي خواهد تا با آن مرد ازدواج كند. صاحبخانه در شبي در اوج كشمكش هاي روحي، مي ميرد. حسين پناهي و دوست موسيقي دان سلاخاش در يك ماجراي عاشقانه به دختر ناشر دل مي بندند، اما پس از كشمكش كوتاه مدتي با دوستش به نفع او كنار مي رود. مادر دختر اصرار دارد كه او را به خواستگاري پولدار بدهد. در يك تباني سه جانبه بين حسين، پدر دختر و دوست حسين، دختر به عقد عاشق واقعي اش درمي آيد و سر خواستگار پولدار بي كلاه مي ماند.
ناصر خاوري و نامزدش سيمين كه هر دو پزشك هستند، به عنوان مددكار اجتماعي نيز فعاليت مي كنند. دكتر خاوري همواره خاطره دردناكي از غرق شدن دوستش بهروز را به ياد مي آورد و از اين كه شنا بلد نبوده تا او را نجات دهد دچار عذاب وجدان است. او به عنوان مددكار اجتماعي نيز به شدت درگير مشكلات ديگران است و سيمين از اين بابت او را سرزنش مي كند. كوكب، زني كه شوهري معتاد دارد، از او كمك مي خواهد و دكتر از شوهر كوكب مي خواهد كه خانواده اش (كوكب و دو فرزندش آرزو و مهدي) را تنها بگذارد تا زندگي معمولي خودشان را ادامه دهند. مهدي و آرزو از رفتار پدرشان ناراحت هستند و آرزو دچار فشارهاي عصبي بسياري است. دكتر روحاني، پدر سيمين كه كانون اصلاح تربيت را اداره مي كند، به داماده آينده اش مژده مي دهد كه او و دخترش در امتحان درجه عالي پزشكي قبول شده اند و مي تواند آنها را به خارج بفرستد. ناصر و سيمين در حياط بزرگ خانه زن ثروتمندي به نام خانم معارف، كارگاهي براي كمك به مددجويان تشكيل داده اند. خانم معارف به ناصر مي گويد كه راميار، نوه او كه از خارج آمده، به دليل عكاسي در يكي از خيابان هاي تهران بازداشت شده است. ناصر براي ضمانت او به كميته مي رود و راميار را نزد مادربزرگش مي آورد. يحيي، پسر نوجواني كه با خواهرش نزد پدر معتادشان روزگار سختي را مي گذرانند، مدام از پدرش كتك مي خورد. ناصر به پدر او پيشنهاد مي كند كه يحيي را به بهزيستي ببرد، ولي دوستان معتاد پدر يحيي، ناصر را به سختي كتك مي زنند. با اين حال ناصر موفق مي شود بچه ها را از خانه فراري دهد. غيبت هاي مكرر ناصر در كلينيك، به اخراج او مي انجامد. ناصر با خواندن روزنامه، متوجه مي شود كه آرزو در كنكور قبول شده و با دسته گل و شيريني به منزل آنها مي رود ولي بار ديگر شاهد مشاجره پدر او و كوكب مي شود. مردي كه از طرف پدر معتاد براي خواستگاري به اتفاق پدر به خانه آنها آمده، توسط كوكب از خانه رانده مي شود و ناصر مي كوشد آرزو را كه به شدت عصبي شده آرام كند. سپس در جشن تولدي كه سيمين و پدرش به اتفاق دوستان ناصر براي او ترتيب داده اند، حاضر مي شود و پدر سيمين، بليت هواپيما و مبلغي دلار به او هديه مي دهد. در يك ميهماني در خانه خانم معارف، راميار از شعري كه آرزو دكلمه كرده تعريف مي كند ولي مهدي از اين كه راميار با خواهرش صحبت كرده ناراحت مي شود و با او درگير مي شود. از طرفي، مهدي كه از مزاحمت هاي پدر معتادش به ستوه آمده او را مي كشد ولي وقتي پليس براي بردن او مي آيد كوكب قتل شوهرش را به گردن مي گيرد. آرزو بار ديگر دچار حمله عصبي مي شود و ناصر او را روانه بيمارستان مي كند. پدر راميار كه در آمريكا زندگي مي كند براي بردن او به تهران مي آيد ولي راميار نمي پذيرد و پس از مشاجره اي لفظي با پدرش، ناصر او را به خانه اي در كنار دريا مي برد ولي فرداي آن روز با مشاهده نامه اي متوجه مي شود كه راميار قصد خودكشي دارد. ناصر او را روي تخته سنگ بزرگي در كنار دريا مي بيند در حالي كه قصد دارد با سنگ بزرگي كه به پايش بسته خودش را غرق كند. راميار به رغم تأكيد مكرر ناصر بر اين كه شنا نمي داند، خودش را به درون آب مي اندازد و ناصر هم به او مي پيوندد. راميار، ناصر را نجات مي دهد. ناصر گذرنامه اش را پاره مي كند و فرداي آن روز راميار با يك شاخه گل آفتابگردان به عيادت آرزو مي رود.
داستان درباره يک عکاس جنگ است که بعنوان اولين نفر بعد از بمباران شيميايي حلبچه به اين منطقه وارد ميشود و از آنجا عکاسي ميکند. اين عکاس طي اين سفر با زني آشنا ميشود که او هم پسري را که قرار بود با او ازدواج کند را از دست داده و حالا در يک شوک قرار دارد ، علي به او ابراز تمايل مي کند و به نوعي او را براي ادامه زندگي اميدوار ميکند و ازدواج آنها سر ميگيرد. حالا علي و چيمن به تهران ميآيند و زندگي خوبي دارند. در همين حال چيمن متوجه مي شود که معشوقه سابقش در بمباران زنده مانده و برگشته است. چيمن دوباره سرگشته ميشود و براي رهايي از عذاب وجدان تصميم به جدايي از علي مي گيرد، اما با معشوقه سابقش نيز ازدواج نميکند و تنهايي را بر ميگزيند تا اينکه 15 سال بعد علي دوباره سراغ او مي آيد.
سروان ياوري به دنبال طرحي فوري مأمور مي شود تا محموله هاي نظامي به جبهه برساند، اما عبور كاميون ها از منطقه ي كُرد نشين توسط عوامل نفوذي دشمن لو مي رود و عبور كاميون ها با اشكال مواجه مي شود. سروان ياوري و نيروهايش با نيروهاي نفوذي در منطقه ي غرب كشور درگير مي شود و تعدادي از آن ها را هم به هلاكت مي رساند، اما نيروهاي نفوذي دشمن دوباره به تعقيب كاميون ها مي پردازند كه در اين بين كاميون ها به محل استقرار نيروهاي عراقي و انبار مهمات دشمن مي رسند و با از خودگذشتگي راننده ي يكي از كاميون ها كه يك كُرد است مهمات دشمن را از بين مي رود، سروان ياوري نيز صدمه زيادي مي بيند اما محموله هاي نظامي مورد نياز گردان ياسر به سلامت بدست رزمندگان مي رسد.