برچسب احمد بهروزی

بازرس ویژه 1360

كارگران يك معدن ذغال سنگ در زير فشار زورگوئيهاي كارفرما و مباشر معدن جان به لب شده اند. تعدادي از معدنچيان به خاطر مبارزه شان يا جان خود را از دست داده اند و يا به دليل كفي نان نسبت به جريانات جاري بي تفاوت شده اند. اينك از ميان كارگران شخصي براي مبارزه با زورگوئي ها قد افراشته است. او به مناسبت فرا رسيدن عاشورا، ديگر معدنچيان را دور خود جمع كرده و آنها را ترغيب به مبارزه مي كند. وي علي رغم تهورش دچار يك توهم است و سرمنشأ ظلم را نمي شناسد. او تصور مي كند اگر كارفرما و مباشر نباشند، اثري از ظلم نيز نخواهد بود، به همين جهت اميد خود را به بازرس ويژه اي بسته است كه از سوي سازمان بازرسي شاهنشاهي به منطقه اعزام خواهد شد. بعد از آمدن بازرس، او به واقعيات پي مي برد و راه جديدي از مبارزه را برمي گزيند.

تفنگدار 1362

در اواخر سلطنت قاجار مردم روستاها و شهرهاي شمال و جنوب كشور زير فشار قرار مي گيرند تا آذوقه قواي بيگانه را تأمين كنند. در يكي از روستاهاي شمالي يكي از اهالي به نام الهيار ايستادگي مي كند و به وسيله ي قزاق ها دستگير مي شود. سيد مراد، كه مردم به او تأسي مي جويند، براي نجات الهيار مي كوشد. الهيار كشته مي شود. موعظه هاي سيد مراد موجب مي شود گروهي از روستائيان مخالفت خود را زير نظر خليل نامي علني كنند. فرماندهان قزاق كه شورش را زير سر سيد مراد مي بيند دستور دستگيري او را مي دهند. مردم بي حرمتي به سيد را تاب نمي آورند و به قزاق خانه حمله مي برند و در نبرد با قزاق ها پيروز مي شوند.

بالاش 1362

«بالاش» پس از سال ها حبس به روستاي زادگاه خود بازمي گردد. همراه دوستش به مزار پدر، كه در غيبت او كشته شده است، مي رود. پس از آن تصميم مي گيرد كه زندان ناتمام «قالاسي» را كه در نقطه اي پرت افتاده قرار دارد، ببيند. در آنجا با چهار ساواكي مواجه مي شود كه پس از انقلاب گريخته اند و به دنبال فرصت هستند تا به كمك راهنماي محلي از مرز بگذرند. بالاش كه كينه ي ساواكي ها را از سال هاي زندان به دل دارد آنها را پس از چند بار مرافعه و گريز به دام قانون گرفتار مي سازد.

طغیان 1364

تاجر ثروتمندي به نام تيمور، كه سال ها در اروپا زندگي مي كرده، پس از انقلاب و با آغاز جنگ وارد كشور مي شود فرزندش، اميد، همزمان با اوج جنگ براي انجام يك معامله تجاري، به خواست پدر، به باختران مي رود پس از بازگشت اميد كه تحت تاثير بردباري و از خود گذشتگي مردم قرار گرفته تصميم مي گيرد به جبهه برود. به زودي خبر شهادت او به تيمور مي رسد و پدر بر اثر حمله قلبي به بستر بيماري مي افتد. خواهر ناتني با تحريك شوهر برا ي تصاحب ثروت كلان تيمور او را با سم به قتل مي رساند، اما هنوز از ميراث به جا مانده بهره نبرده اند كه اميد‌، كه فقط زخمي شده بوده است، باز مي گردد. «عمه جان» كه از بازگشت اميد شوكه شده است بر اثر سقوط از ارتفاع مي ميرد و اميد، كه تنها وارث ثروت پدر است، تصميم مي گيرد ويلاي پدري رابه بيمارستان تبديل كند و اموال او را صرف امور خيريه كند.

سفیر 1361

قيس ابن مسهر، نمايندة امام، با نامه اي براي سليمان خزاعي به طرف كوفه مي رود. در راه به دست راهداران ابن زياد، والي كوفه، دستگير و به زندان افكنده مي شود. قيس پيش از دستگيري نامه را از بين مي برد و در زندان زندانيان را بر ضد زندانبان ها مي شوراند. حسين ابن نمير، فرمانده راهداران، قيس را به زندان ابن زياد در كوفه، منتقل مي كند. ابن زياد به پيشنهاد مشاورش، خالد، از قيس مي خواهد كه در مسجد سخنراني كند و به دروغ به مردم بگويد كه امام قصد بيعت با يزيد را دارد. قيس مي پذيرد، اما در روز موعود عليه يزيد سخنراني مي كند. ابن زياد، كه به خشم آمده، او را از فراز ارك به زير مي اندازد.

پیراک 1363

پيرمردي به نام پيراك از راه حمل و نقل ماهي هاي صيادان براي شخصي به نام كريم سماك گذران مي كند. فرزند او، علي، در زاهدان دوره ي‌ خدمت اجباري را مي گذراند. علي در درگيري با قاچاقچيان مواد مخدر كشته مي شود، هم قطار علي، عباس، خبر را به پيراك مي رساند و پيراك عباس را به اصرار نزد خود نگه مي دارد. سال ها پيش عوامل كريم سماك پدر عباس را به قتل رسانده اند و عباس از كريم كينه اي سخت به دل دارد. با توصيه ي‌ عباس صيادان تصميم مي گيرند ماهي هاي صيد شده را مستقيماً به بازار و به دست خريدار برسانند. كريم عواملش را سراغ عباس مي فرستد تا او را در تور بپيچند و به مرداب بيندازند. پيراك و صيادان به كمك عباس مي شتابند و او را نجات مي دهند. پيراك به مقابله با كريم مي رود و هر دو كشته مي شوند.

پلاک 1364

يك گروه هشت نفري تكاور، به فرماندهي سروان هاشمي، مأموريت مي يابند تا با نفوذ به منطقه تحت اشغال دشمن نقشه استحكامات و مناطق مين گذاري شده را تهيه كنند. پس از انجام مأموريتشان همه افراد به جز فرمانده گروه در درگيري با دشمن كشته مي شوند و فرمانده كه جنازه يكي از همرزمانش را به دوش مي كشد با نقشه ها به سوي پايگاه نيروهاي خودي به راه مي افتد.

تفنگ شکسته 1364

بكتاش، معدن فيروزه ي وزير صنايع و معادن را در روستاي قلعه بالا اداره مي كند. آقاعمو و گروهي از اهالي روستا از جمله قادر در معدن به كار مشغولند. قادر قطعه اي فيروزه مي يابد و به آقاعمو مي دهد. عوامل بكتاش قادر را در معدن به قتل مي رسانند. آقاعمو و كارگران به تلافي اعتصاب مي كنند. آقاعمو براي تعيين قيمت فيروزه فرزندش جليل را به شهر مي فرستد، اما عوامل بكتاش او را در ميان راه به قتل مي رسانند و براي ضربه زدن به معدنچيان انبار غله ي روستا را به آتش مي كشند. آقاعمو مخالف درگيري با بكتاش است، اما برادر و دو پسر ديگرش، بدون اطلاع او به خانه ي بكتاش هجوم مي برند پسران آقاعمو، كشته مي شوند. آقاعمو در پي انتقام تفنگ شكسته اش را از زير خاك بيرون مي آورد و به كمك اهالي با بكتاش و عواملش درگير مي شود. محمد، برادر آقاعمو، بكتاش را در حالي كه مي خواهد آقاعمو را با تير بزند، از پاي در مي آورد.