سلام علیکم حاج آقا 1397
طلبه جوانی به محض اینکه عمامه بر سر می گذارد، متوجه می شود بینایی اش را از دست می دهد. بنابراین تصمیم می گیرد برخلاف رسوم طلبگی به زندگی خود سروسامانی بدهد.
طلبه جوانی به محض اینکه عمامه بر سر می گذارد، متوجه می شود بینایی اش را از دست می دهد. بنابراین تصمیم می گیرد برخلاف رسوم طلبگی به زندگی خود سروسامانی بدهد.
در جنوب شرقی استان سیستان و بلوچستان، یک بیوه بلوچ به نام بیبان تصمیم می گیرد سکوت کند و دیگر حرفی نزند. او با پسرش میران در خانه پدرشوهرش زندگی می کند. وقتی همبازی دوران کودکی او، همراز، به خانه برمی گردد، عشقی میانشان جان می گیرد؛ اما همه سعی می کنند بیبان را وادار کنند که این عشق ممنوعه را فراموش کند.
یک زندانی به نام احمد که تنها پنج روز فرصت دارد جواب چند معما را پیدا کند تا بتواند زنده بماند، بخشی از اتفاقها در گذشته رخ داده که بدون روشن شدن آنها برای مشکلهای امروز جوابی پیدا نخواهد کرد احمد اگر موفق نشود روز ششم کشته میشود.
«دشت خاموش» به شرایط دشوار کاری و روابط انسانی پیچیده چند خانواده میپردازد که در یک محیط کارگری زندگی میکنند.
لیلی از طریق کتابی مرموز در مییابد که او و خانوادهاش تاکنون در زمان و مکانهای بسیاری زیستهاند و اکنون «نوبت لیلی» است تا با رمزگشایی از کتاب و یافتن تابلوی ارزشمند نیاکانش دست به انتخابی بزند که به تمام این زندگیهای زیسته معنا بدهد و ...
داستان این فیلم در چهار فصل رخ میدهد:
بهار: داوود (میرسعید مولویان) کارگر یک کارخانهٔ تولید لبنیات در گنبد کاووس است. او یادگیری شرطبندی را از سرمایهگذاری روی کارتهای توتو-برای پیشبینی نتایج فوتبال- آغاز میکند و پس از مدتی به استعداد خود در پیشبینی نتایج پی میبرد. همین اتفاق باعث میشود که او در همراهی با دوستانش عزیز (مجتبی پیرزاده)، یونس (ایمان صیادبرهانی)، محمد (سجاد بابایی)، علی (حامد نجابت)-و نامزدش آیلین (پردیس احمدیه)- کار را رها کرده و زندگی خود را صرف شرطبندی کنند.
تابستان: داوود و دوستانش سطح شرطبندیهای خود را بالا برده و با سودهای به دست آمده از شرطبندیهای پیشین یک خانه میسازند.
پاییز: یونس-که سوارکار مسابقات اسبدوانی است- در شرف یک شرطبندی سخت قرار میگیرد. بین داوود، آیلین و عزیز اختلافاتی صورت میگیرد. داوود تصمیم میگیرد روی مسابقات اسبدوانی شزطبندی کند.
زمستان: داوود پس از چند باخت جدی، تصمیم میگیرد که به تهران کوچ کند…
سارا پرستار ۳۵ ساله و مجرب، به بیمارانش کمک میکند تا آرام شوند. حتی آنها که امیدی به زنده ماندنشان نیست…