برچسب احترام السادات حبیبیان

مصائب شیرین 1377

رضا نوجواني است كه نزد مادربزرگ مادري و پدرش زندگي مي كند. رضا و دختر دايي اش مونا، دل به هم مي بندند ولي اين وضع خانواده ها را دچار نگراني مي كند و رضا و مونا از طرف خانواده هايشان توبيخ مي شوند. اختلاف ها بالا مي گيرد. در اين بين دوستي مشترك تصميم مي گيرد كه با دعوت دو خانواده به ويلاي خود مجال بيان ناگفته ها را به آن ها بدهد. سرانجام خانواده ها تصميم مي گيرند دست از سخت گيري بردارند.

بهشت از آن تو 1379

خلباني بازمانده از جنگ و اسارت، پس از بازنشستگي به دنبال تحولات روحي خود و خستگي از زندگي شهري به شمال كشور رفته و به دامان طبيعت پناه مي برد. همسر و فرزندان خلبان كه سعي در باز گردانيدن او دارند پس از صحبت هاي مكرر با او نااميد به شهر باز مي گردند. خلبان پيشنهاد دوست خود در مورد ساخت فيلمي درباره بازگشت به طبيعت را قبول كرده و با شروع پروژه فيلمسازي همسر و بچه هاي او نيز به روستا مي آيند.

بچه های بد 1379

رضا و سياوش دو دوست قديمي پس از سه سال بطور اتفاقي همديگر را ملاقات كرده و به ويلاي سياوش واقع در شمال كشور مي روند. در ميانه راه با دختري بنام رويا آشنا شده و او را همراه خود به شمال مي برند. رويا با بياد آوردن گذشته تلخ خود اقدام به خودكشي مي كند. رضا و سياوش به گمان مرگ رويا اقدام به دفن او مي كنند اما وقتي رويا را زنده مي يابند او را به بيمارستان منتقل مي كنند. رويا پس از به هوش آمدن از بيمارستان متواري شده اما مجدداً بطور اتفاقي با آن ها مواجه شده و به شمال مي رود. رويا در پي سؤالات مكرر رضا و سياوش اعتراف به قتل مي كند و سرانجام ناپديد مي شود.

هوو 1384

عطا مرد ميان سال و خوش گذران، همه امور اداري و مالي كارش را به همسرش سپيده واگذار كرده است. در جريان يك اختلاف ميان سپيده با محمدرضا (دوست قديمي عطا) كه به خير مي گذرد، محمدرضا نقشه عجيبي مي كشد. او با دعوت از خواهرزاده اش مريم، او را سر راه عطا قرار مي دهد. ميان اين دو كه از گذشته همديگر را مي شناختند، علاقه اي به وجود مي آيد و اين علاقه تا ازدواج پيش مي رود. مريم در باغ پرتقال شمال ساكن مي شود و عطا دور از چشم زنش، به او سر مي زند. پسر كوچك عطا روزها پيش رعنا در باغ پرورش گل نگهداري مي شود و او با شيرين زباني هايش، دختر را سرگرم مي كند. علاقه زياد مريم به عطا و روشن شدن اين كه عطا در برابر سپيده قدرتي ندارد، محمدرضا را متوجه اشتباهش مي كند. محمدرضا يك سي دي را كه حاوي تصاويري از عطا و مريم در باغ پرتقال است به طور غيرمستقيم در اختيار خانواده او مي گذارد و اطلاع سپيده از اين واقعيت، باعث بيماري و دل زدگي اش از عطا مي شود. عطا كه راه برگشتي برايش وجود ندارد مي رود سراغ مريم و آنجا از صحبت هاي محمدرضا و برادر ناتني مريم، مي فهمد كه ماجرا از چه قرار بوده و سپس برمي گردد پيش پسرش و در همان باغ پرورش گل ساكن مي شود و اين بار رعنا را همسر ايده آل خود مي داند. خانم جان، رضا و علي با دانستن اينكه سپيده شهرك را مي خواهد و باغ پرتقال به مريم تعلق گرفته، دنبال سهم خود هستند.

دختری در قفس 1381

نادر و دخترعمويش آذر كه به هم علاقه مند هستند، براساس نقشه اي كه كشيده اند، تاج و شمشيري را كه متعلق به جد خانوادگي شان بوده از موزه مي دزدند، اما پدر آذر مي گويد براي تكميل اين مجموعه نياز به حمايل نيز هست. از طرفي محسن كه راننده تاكسي است به طور اتفاقي دختري به نام نرگس را سوار مي كند و پي مي برد او بچه محل قديمي شان است. محسن كه از پيش به نرگس علاقه مند بوده سر صحبت را باز مي كند و به سراغ سهراب و مادرش مي رود. محسن كه سال ها در جنگ شركت داشته، به سهراب مي گويد چون در كار صادرات و واردات ورشكسته شده، احتياج به پول زيادي دارد. سهراب پيشنهاد مي كند با نادر و آذر همكاري كنند. در اولين مأموريت محسن، او بايد همراه سهراب و عزت و يك نفر ديگر به موزه دستبرد بزنند تا حمايل را بدزدند. در ميانه راه عزت و محسن درگير مي شوند و عزت مي گويد او مأمور مخفي پليس است. براثر درگيري؛ عزت كشته مي شود و سهراب نيز با حمايل فرار مي كند، اما نهايتاً در خانه اش دستگير مي شود. نرگس كه ديگر احساسش را به محسن از دست داده، نزد آذر مي رود و مي گويد مي خواهد پول دربياورد و اصلاً هم نمي ترسد كه به زندان بيفتد. از طرفي محسن كه از زندان آزاد شده رد نرگس را مي گيرد و او را از مخمصه اي نجات مي دهد و بين آنها دوباره مهر و علاقه به وجود مي آيد. محسن مي خواهد او و مادربزرگش را به جايي امن ببرد، اما توسط آدم هاي نادر زخمي مي شود و پس از مدتي كه حالش خوب مي شود،‌ دورادور مواظب سهراب است تا اينكه مي فهمد سهراب مخفي گاه حمايل او را لو داده و حالا آدم هاي نادر قصد كشتنش را دارند. او به سهراب كمك مي كند تا خود را نجات دهد و همراه او به مخفي گاه نادر، يعني خانه پدر آذر، مي روند كه نرگس نيز آنجا زنداني شده است. افراد پليس نيز خانه را محاصره مي كند و تبهكاران در درگيري كشته مي شوند. پليس حمايل را دوباره به دست مي آورد.

مرهم 1389

احترام پيرزن متمولي است كه همراه با نوه اش رضا كه والدينش در خارج از ايران زندگي مي كنند، در ويلايي بزرگ نزديك متل قو زندگي مي كند. احترام تعدادي ويلا در شمال دارد كه آنها را اجاره مي دهد و پيشكار دغلي به نام معمار دارد كه با سرمايه او به ويلاسازي مشغول است. احترام خواهر بزرگتري به نام اشرف سادات دارد كه ساكن تهران است و سالهاست با او قهر است و طبعاً بي خبر. يك روز اشرف سادات بدون اطلاع قبلي نزد احترام مي آيد. او در واقع به شمال آمده تا نوه اش مريم را كه به شيشه معتاد است و از خانه فرار كرده، پيدا كند.

کلاس هنرپیشگی 1390

داستان این فیلم دربارهٔ خانواده‌ای است که گران شدن سکه و ارث و میراث، تبدیل به مهمترین دغدغه زندگی شان شده‌است و صمیمیت و احترام به یکدیگر را از خاطر برده‌اند. از طرف دیگر «کلاس هنرپیشگی» داستان یک عشق مثلثی را روایت می‌کند که یک ضلع این مثلث پسری عاشق‌پیشه اما بی‌پول و ضلع دیگرش مردی ثروتمند که هر دو خواهان رسیدن به عشق مشترکشان هستند.