عکسهای عیادت آقای احمدی نژاد از ابوالفضل پورعرب
«كوپر» سياستمدار آمريكايي با ازدواج دخترش نرجس (كه قبلا مليكا نام داشته) با يك جوان دانشجوي ايراني «عليرضا» مخالف است، اما دخترش به رغم مخالفتهاي پدر با «عليرضا» ازدواج ميكند. «كوپر» كه موقعيت و پست خود را در خطر ميبيند، غريبهاي آدمكش را اجير ميكند تا عليرضا را بكشد. آدمكش جواني به نام «خسرو» است كه با همسرش «ياسمين» كه مبتلا به ايدز است در پاريس زندگي ميكند. «خسرو» قرار ميگذارد تا در برابر دريافت ويزاي آمريكا «عليرضا» را بكشد اما پس از آشنايي با او از قصد خود منصرف ميشود و در حالي كه خود دچار تحولات روحي شده است به «عليرضا» و «نرجس» كمك ميكند تا به ايران فرار كنند...
حامد، پسر كوچك حاج نصرت، ربوده مي شود. ربايندگان تقاضاي مبلغ هنگفتي پول مي كنند. بحران خانواده ي حاج نصرت را فرا مي گيرد. مجيد، پسر بزرگ حاج نصرت، كه از همسرش جدا شده و با پسرش در خانه ي پدر زندگي مي كند، پدر را مسبب جدايي او از همسرش مي داند و علاقه ي خود را به همسر سابقش نشان مي دهد. حاج نصرت كه به همسر سابق مجيد بدگمان است پاي او را به پاسگاه مي كشاند. مجيد از زن عذرخواهي مي كند. به تدريج روشن مي شود كه مجيد در ربودن برادر ناتني اش نقش دارد. او موضوع را به پدر مي گويد و پس از تحويل دادن پسرش به همسر سابق خود براي نجات حامد دست به كار مي شود. همكاران مجيد محل اختفاي حامد را تغيير داده اند اما او پس از درگيري حامد را نجات مي دهد.
در سالهاي 1320 تا 1330 مهاجران بسياري براي كار در كمپاني نفت جنوب راهي آن منطقه مي شوند. «طلعت» و «كرامت» نيز به اميد زندگي بهتري راهي جنوب مي شوند. اما طلعت مبتلا به بيماري جزام مي شود و كرامت اجباراً در حاشيه شهر قهوه خانه اي برپا مي كند. مأموران اداره بهداشت و راهزن هاي بومي لحظه اي آن دو را آسوده نمي گذارند. يك دختر مهاجر به نام منظر ناخواسته در پي مرگ پدر و مادرش مقيم قهوه خانه و همدم آن دو مي شود. طلعت حامله است و كرامت بي اعتنا به مصلحت انديشي هاي دوستش موسي همچنان در ماندن پافشاري مي كند. حال او بايد با مأموران بهداشت و راهزن هاي بومي مبارزه كند.
حميد از مهين خواستگاري مي كند، اما پدر مهين با شرط هايي كه براي ازدواج تعيين مي كند حميد را براي اندوختن ثروت به كار قاچاق دارو مي كشاند. حميد در زمان اندكي ثروت كلان مي اندوزد و ازدواج او با مهين سرمي گيرد و براي ماه عسل راهي شمال مي شوند. در جاده حميد بر اثر سرعت زياد اتومبيل با زني روستايي تصادف مي كند و به رغم نظر مهين از محل حادثه مي گريزد. آن دو به خانه ي پسرعموي حميد، سعيد، مي روند و پس از شرح ماجرا عازم ويلاي حميد مي شوند. پس از درگيري لفظي بين زن و شوهر، روز بعد، مهين حميد را ترك مي كند، تا از سرنوشت زن روستايي مطلع شود. حميد كه براي يافتن مهين مستأصل مانده است با سعيد تماس مي گيرد و سعيد او را ترغيب مي كند كه خود را به پليس معرفي كند. حميد به محل حادثه مي رود و درمي يابد كه زن روستايي جان سالم به در برده و در بيمارستان بستري است. سعيد عازم بيمارستان مي شود و مهين، كه پس از ترك شوهر هزينه ي مداواي زن روستايي را از حساب پس انداز حميد برداشت كرده است، از راهروي بيمارستان حميد را مي بيند كه از اتومبيل پياده مي شود.
آفاق با جواني به نام عادل زندگي مي كند. آفاق از كودكي عادل را بزرگ كرده و بعد به ناچار به عقد او درآمده است. آن دو از طريق دزدي گذران مي كنند. عادل با دختر جواني كه خانواده فقيري دارد، آشنا مي شود و به او دل مي بندد. آفاق براي آنكه امكان ازدواج آن دو را فراهم كند خود را مادر عادل معرفي مي كند. نرگس و عادل ازدواج مي كنند و عادل درجريان يك سرقت دستگير مي شود. پس از آزاد شدن عادل و برملا شدن راز او، آفاق عادل را تحريك مي كند كه به همراه مال خري به نام يعقوب دست به يك دزدي كلان بزنند و با پول آن در شهري ديگر زندگي كنند. يعقوب دستگير مي شود اما عادل و آفاق مي گريزند. نرگس تصميم مي گيرد پول هاي دزدي را پس بدهد. بين آن ها درگيري رخ مي دهد و آفاق كه در جاده به دنبال نرگس و عادل است با يك كاميون تصادف مي كند و مي ميرد.
«مرضيه» زني است مقاوم كه بايد عليه بديها بجنگد. شوهرش در بوسني شهيد شده است و او تنها با دو فرزند خردسال و مادر داغدار خود زندگي ميكند. پدر شوهرش از آمريكا بازگشته است تا آنها را با خود به آمريكا ببرد و حال «مرضيه» يا بايد در وطن بماند و در كنار خانوادهاش با آسيبها و صدمات اجتماعي بجنگد و يا اينكه جلاي وطن كند. «مرضيه» در مقابل ناملايمات و سختيها بايد توان ايستادگي داشته باشد...
مرد جواني به نام بزرگ با خواهرش و شوهرخواهرش زندگي مي كند. يك روز يوسف، شوهر خواهر بزرگ كه در يك نمايشگاه اتومبيل مشغول است، از او مي خواهد كه ماشين گران قيمت خانم دكتر ثابتي را به او تحويل دهد. اما بزرگ ماشين را تصادف كرده تحويل مي دهد و يوسف مجبور مي شود براي پرداخت خسارت چند چك به خانم دكتر بدهد. بزرگ مكرراً نزد خانم دكتر مي رود تا رضايتش را بگيرد و به جاي يوسف او خسارت بدهد، اما خانم دكتر به بزرگ پيشنهاد مي كند كه در مقابل چك هاي يوسف او بايد براي چند ماه همسرش بشود. بزرگ ناچاراً قبول مي كند و با خانم دكتر ازدواج صوري انجام مي دهند و بزرگ بعد از عقد در مسافرخانه اي ساكن مي شود و خانم دكتر ثابتي بعد از ازدواج به بزرگ مي گويد كه براي راحت ويزا گرفتن مجبور به اين ازدواج شده است. از طرفي پروين دوست خانم دكتر ثابتي به او اطلاع مي دهد كه بزرگ به بيماري سختي مبتلا شده. دكتر ثابتي از بزرگ درخواست مي كند كه بيماري اش را درمان كند، اما با مراجعه پزشكان مختلف مي فهمند كه كاري از عهده ي آنان ساخته نيست و بزرگ از دنيا مي رود و خانم دكتر تازه مي فهمد كه عاشق بزرگ بوده، اما در هر صورت بايد به سفر برود.