برچسب آناهیتا همتی

قلب های ناآرام 1381

بابك در يك ميهماني بر اثر اتفاقي از بلندي پرتاب مي شود و دچار مرگ مغزي مي شود. در بيمارستاني كه بابك را بستري كرده اند، دختري به نام مريم نيز بستري است و براي زنده ماندن نياز به پيوند قلب دارد. پزشك معالج مريم متوجه مي شود كه قلب بابك را مي توان به مريم پيوند زد. به هر حال خانواده بابك پيشنهاد آنها را مي پذيرند. مريم كه بعد از اين پيوند حالش خوب شده، براي تشكر اسباب آزادي بهرام برادر بابك را كه به خاطر بدهي مالي در زندان است فراهم مي كند. طي اين مدت دوستي عميق بين الهه ـ خواهر بابك و بهرام ـ و مريم شكل مي گيرد. مريم از سويي نيز با خانواده اش اختلاف دارد. از طرفي خانواده و پدرش اصرار دارند كه او به عقد پسرخاله اش كه در خارج زندگي مي كند، دربيايد. از طرفي مريم مي خواهد در رشته موسيقي تحصيل كند. او از الهه راهنمايي مي خواهد، و الهه مي گويد برادرش بهرام، موزيسين و خواننده است و مي تواند به مريم كمك كند. پدر مريم كه نگران رفت و آمد دخترش به خانه الهه و بهرام است، مريم را تهديد مي كند كه بايد حتماً ازدواج كند و دست از آموختن موسيقي بردارد. روز ازدواج حال مريم بد مي شود و او را به بيمارستان مي برند. دكتر مي گويد كه بر اثر هيجان و استرس بدن مريم قلب را پس زده و او براي ادامه زندگي نياز به اميد دارد. دكتر توصيه مي كند كه پدر مريم با بهرام تماس بگيرد. بهرام به بيمارستان مي آيد و مريم از او درخواست مي كند كه براي آخرين بار ترانه اي كه بهرام ساخته،‌ بشنود. به دستور دكتر تمام اين ترانه را در بيمارستان پخش مي كنند و پس از تمام شدن ترانه مريم مي ميرد و بهرام از اتاق بيرون مي آيد.

عشق کافی نیست 1377

آرش و مهتاب بدنبال بروز اختلاف در زندگيشان تصميم به متاركه مي گيرند. با حكم قاضي مبني بر يافتن داور، پرونده يك ماه به تعويق مي افتد. آرش و مهتاب كه در فرصت بدست آمده دوباره مصمم به حل مشكلات و اختلافات هم شده بودند بدليل بروز مشكلات مجدد مسائل مالي به دادگاه مي روند. ولي جلسه دوم دادگاه نيز بدليل عدم حضور داوران طرفين به تأخير مي افتد. آرش در پي بيماري روحي خود و بدنبال شرايط وخيم رواني پيش آمده ناشي از بلاتكليفي و نابساماني مجدد راهي آسايشگاه رواني مي شود. پدر مهتاب كه از ابتدا از مخالفين ازدواج آرش و مهتاب بوده از فرصت پيش آمده استفاده كرده و عليرغم ميل مهتاب درخواست طلاق غيابي مي كند. ولي آرش با تلاش قاضي پرونده موفق به خروج آسايشگاه مي شود و با بهبود وضعيت روحي به زندگي خود با مهتاب ادامه مي دهد.

چند می گیری گریه کنی 1384

قصه پيرمردي است كه مقيم آمريكاست و زماني كه مي فهمد در آستانه مرگ قرار گرفته به ايران مي آيد تا در وطن خود بميرد و چون دوست و فاميلي در كشورش ندارد، سراغ آدم هايي را مي گيرد تا پس از مرگش برايش گريه و زاري كنند.

قهرمانان کوچک 1395

ماجرای فیلم دربارهٔ چهار کودک و نوجوان هفت تا یازده سالهٔ تکواندوکار، که پدرانشان، کارگران یک کارخانهٔ تولید لوازم التحریرِ در شُرُفِ تعطیلی هستند، برای جلوگیری از بی‌کاری پدرانشان و گیر انداختن قاچاقچیانِ این کالا، که در واقع عاملینِ اصلی این تعطیلی هستند، به تعقیبِ آنها می‌پردازند.

یک جیب پر پول 1388

امير علي (جواد رضويان) و دختر عمويش، پونه (آناهيتا همتي)، دل در گرو هم دارند. اما غزال (شهره لرستاني)، مادر پونه و اسماعيل (رضا شفيعي جم)، با ازدواج دخترش با اميرعلي مخالف است. او که سوداي ازدواج پونه با مردي از طبقه مرفه را در سر مي پروراند، با اين بهانه که يک سال پيش پدر اميرعلي به دليل اين که گواهينامه نداشت

دختری بنام تندر 1379

آذر به بهانه نوشتن پایان نامه مقطع لیسانسش وارد زندگی زن نویسنده ای می شود تا برای کتاب او تصویرسازی نماید. پس از این کل ماجرا در دل این داستان کهن شکل می گیرد و همین افسانه خوش آب و رنگ بهانه ای می شود تا آذر متحول شود.
داستان این نویسنده در باره طایفه ای بی نام و نشان است که وقتی مردان آن دختردار می شوند یک دوک نخ ریسی به سر در چادر می آویزند و وقتی صاحب پسر می شوند تیر و کمانی بر سر در چادر خودنمایی می کند. یکی از مردان ایل که سالها در حسرت داشتن فرزند پسر بوده، با اینکه فرزندش دختر است ولی باز تیر و کمانی بر سر در چادر می آویزد و به همه می گوید که زنش هنگام مرگ پسری به نام «تندر» به دنیا آورده است. او موهای دخترک را می تراشد و به وی تعلیمات مردانه می دهد. تندر را به شکار می برد و کاری می کند تا صدایش چون صدای پسران کلفت شود.
پدر برای حفظ غرور مردانه خویش و فخرفروشی و ارتباط قوی تر با آداب و سنن قبیله، جنسیت دخترش را از همگان مخفی می کند، اما تندر به لحاظ فطرت دخترانه خود به عروسک بازی روی می آورد ولی پدر فورا عروسک را از دست او می گیرد تا مبادا مردان ایل به مکر او پی ببرند.تندر که به اجبار پدر و خواست جامعه مردسالارانه ای که در آن به دنیا آمده است، شخصیتی دوگانه پیدا کرده، همچنان در خلوت خود لباس دخترانه می پوشد و اندیشه و عملش چون زنان می باشد.

قابله ای که او را به دنیا آورده است به اندوه درونی تندر پی می برد و به پدر گوشزد می کند کلاهی را که 20 سال پیش بر سر تندر گذاشته است بردارد، ولی مرد توجهی نمی کند. زن قابله که برای خود یک تنه مرد است و حتی خویشتن را بالاتر از مردان می داند معتقد است آنان اگر می دانستند مادرانشان از جنس خودشان نیستند هرگز به دنیا نمی آمدند.