برچسب آرش میراحمدی

مرد پنجم 1373

بعد از كودتاي 28 مرداد سال 1332، پزشكي به نام «ابوالقاسم» طي اتفاقي دستگير و به همراهي گروهي از اعضاي يك تشكيلات مخالف رژيم شاه به جزيره‌اي در جنوب تبعيد مي‌شود. حضور «ابوالقاسم» به دليل تفاوتي كه در رفتار و منش او وجود دارد، تنش‌هايي را در ميان تبعيدشدگان به وجود مي‌آورد و اين فرصتي است براي ديگران تا به ارزيابي مجدد خود بپردازند و...

نیمه پنهان 1380

فرشته در آستانه رسيدگي همسرش خسرو در مقام نماينده رياست جمهوري به پرونده قضايي يك زن محكوم به اعدام، دفترچه ي خاطراتش را به او مي دهد. خسرو در دفتر مي خواند كه فرشته كه در سال هاي 58-59 دانشجو بوده، جذب گروه هاي سياسي چپ مي شود و به عنوان هوادار فعاليت مي كند. در اين شرايط به محفلي روشنفكرانه راه مي يابد كه گرداننده اش سردبير يك نشريه ادبي به نام روزبه جاويد است. اين آشنايي كم كم به عشقي نامعلوم مي انجامد، اما او پي مي برد كه جاويد همسري به نام خانم جاويد دارد. فرشته با وجود تنگ تر شدن فضاي سياسي جامعه، به خاطر قولي كه به خانم شفيع داده است درخواست جاويد را مبني بر فرار از ايران و ازدواج با او نمي پذيرد. تا اينكه هفده سال بعد در حالي كه مسير زندگي اش كاملاً تغيير كرده است او را در مجلس ختم يكي از دوستانش مي بيند. جاويد از فرشته گله مي كند كه هيچگاه فرصت دفاع از خود را به او نداد.

تارزن و تارزان 1380

سهند آذرنيا پيرمردي است كه كارخانه ساخت اسباب بازي دارد. او بسيار علاقمند به ساخت عروسك هائي است كه ريشه در قصه هاي ايراني دارند، اما مدير فروش كارخانه كه پسر خواهر زن پيرمرد (سلم قلي) نيز هست سخت علاقمند توليد اسباب بازيهاي غربي است به همين دليل سعي مي كند با طرح نقشه دزديدن صاحب كارخانه، به اهداف خود برسد. عروسك ها و ساوالان (پسر برادر پيرمرد) با كمك دختر پيرمرد كه بيوه شده و با دختر كوچكش زندگي مي كند به دنبال پيرمرد مي گردند و بالاخره دختر طي عملياتي موفق مي شوند او را نجات دهند و مدير فروش و همدستانش را دستگير مي كنند. بدين ترتيب ساوالان، هم جانشين پيرمرد و هم داماد او مي شود.

معجزه خنده 1375

اشكوري با تخصص خنده درماني به ايران بازگشته و در يكي از بيمارستان هاي رواني تهران مشغول بكار مي شود. او بر اين عقيده است كه بيماران رواني را بايد شاد نگه داشت و آن ها بايد به جامعه برگردند. او يك روز گروهي از بيمارانش را براي گردش بيرون مي برد و روز ديگر گروه نمايشي را به بيمارستان دعوت مي كند. رفته رفته بيماران به دكتر اشكوري علاقمند مي شود و مداواي آن ها هم پيشرفت مي كند و مديريت بيمارستان كه با اين اقدامات موافق نيست، در انتها مجبور مي شود كه اجباراً موافقت خود را اعلام كند. دكتر اشكوري دو تن از بيماران به نام سيروس و نرگس را تحت مداوا قرار مي دهد و در پايان كار سيروس از نرگس خواستگاري مي كند.