برچسب #آرزو افشار

کمکم کن 1377

شولان صاحب يك دامداري، چنان عرصه زندگي را بر دامپزشكي جوان به نام حبيب تنگ مي كند كه او وادار به خودكشي مي شود. شولان براي سرعت دادن به نابودي حبيب، دختري به نام نيلوفر را ـ كه پدرش با شولان آشنا بوده و پس از مرگ والدينش با خواهران كوچكترش زندگي مي كند ـ به سراغ حبيب مي فرستد. نيلوفر كه سوداي خواننده شدن در خارج از كشور را در سرمي پروراند، در ازاي گرفتن ويزا از شولان براي نابود كردن حبيب (كه مداركي را نيز عليه دامداري شولان در اختيار دارد) وارد ميدان مي شود، اما پس از گرفتن مدارك از حبيب، آن دو به يكديگر علاقمند مي شوند. از طرفي شولان وقتي درمي يابد دخترش مهتاب با جواني به نام رفيعي آشنا شده و آن دو قصد ازدواج دارند، رفيعي را به شدت كتك مي زند و مهتاب را از ديدار با او منع مي كند. حبيب، رفيعي و سياوش ـ دوست مشترك آن ها كه همكارش در آهنگري توسط برادرزاده شولان به نام فيضي به قتل رسيده ـ به سراغ شولان مي آيند و با او درگير مي شوند. شولان در پي گرفتن انتقام مرگ دخترش، رفيعي را از طبقه بالاي پاساژ به پايين پرتاب مي كند. فيضي هم به كمك شولان مي آيد، اما حبيب و نيلوفر مي گريزند و شولان و فيضي آن دو را تا شهربازي تعقيب مي كنند. فيضي از بالاي سفينه شهربازي به پايين پرتاب مي شود و حبيب و نيلوفر شولان را كه مجروح است، در باغ وحش به حال خود رها مي كنند.

ماه وش 1386

مهوش بازيگر و ستاره فرضي سينماي قبل از انقلاب پس از سالها فرار و دوري از كشور به وطن بازمي گردد. بعضي از آدمهاي ديروز و امروز از مهوش باوري را در ذهن دارند كه همواره او را آنگونه مي خواهند اما مهوش...

همکلاس 1380

كيوان و داريوش در طي يك ماجراي تصادفي با ترانه و دوستش كيميا، آشنا مي شوند كه منجر به علاقه متقابل و دوجانبه كيوان و ترانه و داريوش و كيميا مي شود. ترانه با دوستانش شرط مي بندد كه كيوان را سر كار بگذارد ولي در طي روابطش با او واقعاً عاشقش مي شود. داريوش هم با كيميا ازدواج مي كند. اما كيميا براي داريوش فاش مي سازد كه همه ي ماجراي عشق ترانه به كيوان يك شرط بندي است. اين درحالي است كه كيوان براي رسيدن به آرزوهايش و خواسته هاي ترانه خود را به آب وآتش مي زند و تصميم دارد همراه ترانه به خارج از كشور برود. داريوش با اطلاع از بازي شرط بندي ترانه و دوستانش موضوع را به كيوان مي گويد و كيوان هم براي انتقام گرفتن از ترانه اقدام مي كند، درحالي كه ترانه اعتراف مي كند واقعاً عاشق كيوان شده و ديگر به آن بازي اوليه اهميتي نمي دهد. سرانجام كيوان متقاعد شده و با ترانه اي كه به همه ي دلبستگي هاي قبلي اش پشت پا زده زندگي تازه اي را آغاز مي كند.

نطفه شوم 1387

زوجی که سالها بچه دار نمیشدند ، ناگهان زن بارداری خود را اعلام می کند . اما این چگونه ممکن است! به خصوص که نوزاد چند هفته بیشتر ندارد و شوهر سه ماه در مأموریت بوده است - و زن هرگز اعتراف نمی کند که خیانت کرده است.

رسوایی 1391

افسانه دختری زیبارو و فقیر جنوب شهری است که علاقه‌مند به حضور در جامعه با ظاهری متفاوت و جلب توجه مردان می‌باشد. خانواده وی از طرف آقاشریف که طلبکار و صاحبخانه ایشان است، تحت فشار هستند. آقاشریف که مردی میانسال و مجرد (به دلیل فوت همسر) است، علاقه‌مند به ازدواج با افسانه است و این مهم را شرط برداشتن فشارهای مالی از جانب خود به افسانه و خانواده وی عنوان کرده‌است. افسانه نیز تصمیم می‌گیرد برای کمک به خانواده خود، به آقا شریف نزدیک شود تا بتواند امتیازهایی از وی بگیرد. اما در یکی از دیدارهای خصوصی که بین وی و آقا شریف در دفتر کار آقا شریف انجام می‌شود

آژانس ازدواج 1389

عزيز و بلابس دو دوست صميمي هستند كه با هم زندگي مي كنند و در مرده شور خانه روستايي همكارند. شبي بلابس در خواب تعداد زيادي كفش و سندل زنانه مي بيند و به محض بيدار شدن تعبيرش را در كتاب مي خواند كه كفش نماد زن گرفتن است. با ديدن اين خواب غصه اش مي گيرد؛ چرا كه از قرار بلابس نمي تواند زن بگيرد. بلابس ناراحت و غمگين است ولي عزيز اين را يك لطف الهي مي داند كه هرگاه بلابس تصميم به ازدواج با دختري را مي گيرد، همان دختر ظرف يك هفته يا زودتر ازدواج مي كند به طوري كه ديگر هيچ دختر و پيردختر و بيوه زني در روستا باقي نمانده است!

يك روز كه بلابس مشغول تعمير سقف مرده شور خانه است خانمي به سراغش مي آيد و از او تقاضاي كمك در پخش نذري مي كند. بلابس با شناختن نورا، دختري كه سال ها قبل از او خواستگاري كرده بود بي هوش مي شود. نورا براي بلابس تعريف مي كند كه پس از خواستگاري او، خواستگاري در خارج از كشور پيدا مي كند و براي ازدواج با او به تركيه مي رود ولي طرف حقه باز از آب درمي آيد و نورا پس از بازگشت از تركيه روي برگشتن به آبادي را پيدا نمي كند و با مادر بيمارش در تهران زندگي مي كند. پس از بازگشت نورا به تهران بلابس با عزيز صحبت مي كند و تصميم مي گيرد بار ديگر به خواستگاري نورا برود ولي اين بار با احتياط بيشتر.

براي تأمين مخارج ازدواجش تصميم مي گيرد به تهران، سراغ پسردايي اش سليمان برود و پنج ميليون توماني را كه سال ها پيش براي كمك هزينه ازدواجش به او قرض داده بود پس بگيرد. سليمان معروف به «ساسي مانكن»، صاحب مغازه كفش فروشي و آدم زبان بازي است كه به محض اطلاع از قصد ورود بلابس به تهران سعي مي كند او را دست به سر كند ولي بلابس جدي تر و مصمم تر از اين حرف هاست. او در منزل دايي خدابيامرزش، با دوستان سليمان كه گروهي از خوانندگان رپ هستند آشنا مي شود ولي تمايل به دوستي با آنها از خودش نشان نمي دهد. فرداي آن روز بلابس براي ديدار نورا و يافتن كار به محل كار نورا مي رود ولي...