آن سوی مه و آتش
قبل از آنکه صدای آژیر تمام شهر را از خواب بیدار کند، شعله ها سقف را بلعیدند و رسیدند به دیوارها از آنها هم گذشتند و تمام خانه را مه دود گرفته بود در این میان و در زمانی که آتش مثل یک جانور خشمگین این سو و آن سو می رفت مردهای آتش نشان خودشان را به دل آتش می زدند. شعله ها آرام آرام خاموش میشود، اما هیچ کدام از بچهها به ساعت نگاه نمی کند. ثانیهها فقط به تعداد نفسهایی که تا رسیدن به بیرون باقی مانده، شمرده میشوند. وقتی آخرین نفر از در نیم سوخته بیرون میدود و صدای نفسهای بریده در سکوت سنگین بعد از حادثه میپیچد، همه میدانند بخشی از جانشان همان جا میان شعله ها جا مانده است.
