برچسب آتش تقی پور

محکومین 1396

این مجموعه اپیزودیک، فصل ۲ سریال محکومین است و با موضوع مجازات جایگزین زندان و اپیزودهایی با محوریت مشکلات مردم، اخلاق، بحران، خانواده، طلاق و… میپردازد

روز رفتن 1385

روحانی جوانی به نام رحیم از باب استحباب ماهی یک بار در گورستان شهر، اموات را غسل می‌دهد در یکی از این روزها او متوجه می‌شود که یک مرده شباهتی بی‌بدیل به خودش دارد با ورود پلیس به ماجرا و اندکی تحقیق معلوم می‌شود که...

فانی 1368

دختر جواني كه فيلم ساز تلويزيون است به پسر عموي خود علاقه مند است و قرار ازدواج گذاشته اند. پسر عموي او كه خلبان نيروي هوايي است در يكي از پروازهاي خارجي كنترل خود را از دست مي دهد و در معاينه معلوم مي شود كه تومور مغزي دارد. دختر پس از مدتي كش مكش دروني تصميم مي گيرد با پسر عموي خود ازدواج كند و روزهاي باقي مانده ي‌ عمر را در كنار او بگذراند. آن دو پس از ازدواج به ماه عسل مي روند.

طائل 1363

طائل ــ افسر ژاندارمري كه سال ها در بلوچستان بوده است ــ مأموريت مي يابد تا براي شناسايي باندهاي قاچاق مواد مخدر و اسلحه به بلوچستان برود و بدون اطلاع پاسگاه ژاندارمري وظيفه ي خود را انجام بدهد. از مركز به رئيس پاسگاه اطلاع داده مي شود كه طائل قرار است براي انجام مأموريت به منطقه بيايد، قاچاقچي و سردسته ي‌ آنان به نام عبدالله با كمك يكي از ژاندارم ها، به نام شفيع، در جريان مسايل پاسگاه هستند و رئيس پاسگاه نيز با كمك يكي از قاچاقچيان نادم به نام جواد در جريان اخبار باند عبدالله قرار مي گيرد. طائل به عنوان خريدار اسلحه ي قاچاق وارد منطقه مي شود و از طريق دوست بلوچش، جليل، براي شناسايي باند تلاش مي كند. رئيس پاسگاه كه متوجه شده اخبار درون پاسگاه به قاچاقچي ها مي رسد وانمود مي كند كه مي خواهد به پايتخت برود، اما بدون اطلاع افرادش در بلوچستان مي ماند و به باند عبدالله شبيخون مي زند. گروهي از دوطرف كشته مي شوند. طائل و رئيس پاسگاه كه از غار محل اختفاي افراد عبدالله مطلع شده اند جداگانه عمليات خود را آغاز مي كنند. طائل خود را به رئيس معرفي مي كند و عبدالله را كه قصد فرار دارد تا درون غار دنبال مي كند. كوه و دهانه ي غار منفجر مي شود.

دیدار در استانبول 1370

در كوران جنگ تحميلي علي كه تاب تحمل سختي هاي زندگي را ندارد، همسرش زهره و فرزندش عليرضا را ترك مي كند و به استانبول مهاجرت مي كند. زهره كه از هر سو تحت فشار قرار گرفته خانه پدري اش را ترك مي كند و با مشكلات زندگي مي سازد اما هيچ يك از تلاش هاي او براي يافتن شوهر در وطن نتيجه اي نمي دهد. حتي خاتمه جنگ و برقراري صلح موجب نمي شود كه علي به وطن بازگردد. در چنين وضعي زهره تصميم مي گيرد براي بازگرداندن علي به تركيه سفر كند. او پس از جستجوي زياد درمي يابد كه علي به كارهاي خلاف كشانده شده و از سوي پليس تحت تعقيب است. عاقبت زهره با يكي از دوستان علي آشنا مي شود و او محل كار علي را به زهره نشان مي دهد. اما علي با شنيدن صداي زهره مي گريزد و تصميم به خودكشي مي گيرد، اما زهره سربزنگاه مي رسد و علي را نجات مي دهد.

دایان باخ 1371

نصرت كه دچار رشد غير عادي اندام شده است براي مداوا به تهران مي آيد. كيومرث شوهر خواهر او كه راننده يك شركت تبليغاتي است، براي درآمد بيشتر تصميم مي گيرد از وجود او براي كارهاي تبليغاتي استفاده كند و بعد از حضور نصرت در چند آگهي، به درخواست همسرش اين كار را متوقف مي كند، اما او كه مرد فرصت طلبي است، اين بار نصرت را به مدير شركت تبليغاتي واگذار مي كند تا در يك سيرك خارجي شركت نمايد، اما از او در تهران سود مي برد و كيومرث به اتفاق همسرش مانع از اين امر شده و سرانجام به اين نتيجه مي رسند كه نصرت را روانه زادگاهش نمايند.

حماسه دره شیلر 1365

رحيم از سپاه پاسداران اخراج مي شود. ميني بوسي را سرقت مي كند و به كردستان مي رود و به شاخه اي از حزب دموكرات كردستان ايران به رياست حسام خان مي پيوندد. دموكرات ها در تدارك وارد كردن اسلحه و مهمات از عراق هستند. سپاه مركز از موضوع باخبر مي شود و فردي را با نام مستعار ناصر براي كسب اطلاعات بيشتر به محل مي فرستد. ناصر شناسايي و كشته مي شود. حسام خان رئيس شاخه ي حزب نيز به دست يك روستايي به قتل مي رسد. هويت واقعي رحيم، كه براي آوردن مهمات به عراق رفته آشكار مي شود. او براي اثبات بي گناهي خود به سپاه مركز مي خواسته به عمل فداكارانه بزند. درگيري با دموكرات ها آغاز مي شود و نيروهاي سپاه جنگ را به سود خود خاتمه مي دهند.

عروس حلبچه 1369

كالي، دختري از اهالي شهر حلبچه، در شب عروسي منتظر بازگشت پدرش (كاك صديق) است. پدر يك مبارز كرد است كه پس از سال ها دوري، براي شركت در عروسي دخترش قرار است به شهر برگردد. او همان شب در حالي كه از دور شاهد جشن عروسي دخترش است، به دست عوامل حزب بعث كشته مي شود. مأموران دولتي به مجلس عروسي حمله مي كنند و داماد را كه جواني به نام محمد است دستگير كرده و به نقطه نامعلومي مي برند. كالي به جستجوي همسرش به همه جا سر مي زند و در شهر سليمانيه گور پدر را پيدا مي كند. نيروهاي ارتش عراق در همان منطقه، با مقاومت و قيام مردم روبرو مي شوند و از طرف ديگر مورد هجوم نيروهاي ايراني قرار گرفته و به ناچار عقب نشيني مي كنند ضمن فرار مردم شهر را هدف بمب هاي شيميايي قرار مي دهند. كالي با گروهي ديگر به ايران پناهنده مي شود. و در خاك ايران همسرش محمد را در ميان نيروهاي مبارز كرد پيدا مي كند.