
صدای بحثهای طولانی و بیوقفه برای متقاعد کردن مشتری در یک موبایلفروشی شلوغ، یا پاهای متورم فروشندهای که دوازده ساعت تمام پشت ویترین یک طلافروشی پرزرقوبرق ایستاده تا شاید چانهزنیهایش به یک تراکنش بانکی ختم شود؛ اینها قابهای آشنای بازاری هستند که واژهای فریبنده به نام «پورسانت» را به جای «دستمزد» به خورد نیروی کار میدهد.
در این مناسبات نابرابر، وقتی چرخ اقتصاد میلنگد یا جنس در مغازه خاک میخورد، این کارگر است که باید تاوان کسادی بازار را با جیب خالی و سفرهی بینان پس بدهد، تنها به این بهانه که «امروز فروشی نداشتیم». این شکل از بیثباتسازی نیروی کار که تمام خطرات و ریسکهای سرمایه را به دوش کارگر میاندازد، مرزهای بهرهکشی را در بازار سنتی و مدرن جابهجا کرده است.
