
با این مقدمه، این سوال به ذهن متبادر می شود که چرا عده ای در کشور اساسا با اصل مذاکره با کشورهای دیگر، ازجمله آمریکا مخالف هستند و آن را باطل و خطرناک می دانند؟واقعیت این است که مذاکره در بطن زندگی روزمره انسان، از هنگامی که فهمید با دیگر جانداران طبیعت تفاوت هایی دارد، حضور مستمر و دائمی داشته و دارد و بدون آن زندگی بشر قفل می شود.مذاکره اساسا تعاریف، ویژگی ها و قواعدی دارد که عمدتا ناظر بر بحث های تکنیکی، تاکتیکی و فنی است و همه ابعاد آن نیز اعتباری است.
در نتیجه :
۱. از منظر اخلاقی و عرفی؛ مذاکره ماهیتا امری مذموم، باطل یا واجد برچسب زدن، آن هم با استفاده از واژه هایی مانند خیانت و غیره نیست. حتی در شرایط نابرابر و عدها را ناشی از ترس از باخت در مذاکره می دانند؛ ترس از اینکه مبادا در طول مذاکره به دلیل ضعف مذاکره کنندگان یا خیانت تیم مذاکره کننده، در نهایت بازنده از پشت میز مذاکره خارج شویم. در اینجا یک سوال مطرح است: آیا در جنگ ها ضعف احتمالی فرماندهان یا خیانت خودی وجود ندارد؟ در حقیقت این استدلال می تواند معکوس هم بروز کند.
بنابراین، طرفین مذاکره سعی می کنند همانند جنگ ها بهترین و زبده ترین دیپلمات ها و سیاستمداران شان را بکار گیرند.بنابراین، علت این مخالفت سنگین با مذاکره قابل فهم نیست؛ به نظر، ادراک آنها که می گویند بجنگیم قابل فهم تر است. حداقل مشخص است که هدفی را دنبال می کنند و می دانند چه می خواهند. چیزی در پس زمینه ذهن دارند حال، خوب یا بد؛ شدنی یا نشدنی؛ شکست خسارت بار یا پیروزی؛ هر چه هست هدف و منظورشان مفهوم و قابل بحث است، اما ادراک مخالفان مذاکره قابل فهم نیست.
