صبح جمعه هنوز سپیده بهطور کامل بر آسمان ننشسته بود که صدای انفجار، سکوت چند شهر ایران را در هم شکست.
صبح جمعه هنوز سپیده بهطور کامل بر آسمان ننشسته بود که صدای انفجار، سکوت چند شهر ایران را در هم شکست.
اهواز، بندرعباس، قشم، پیرانشهر، خرمآباد، نایین، خنداب و چند نقطه دیگر، روزشان را نه با زنگ ساعت، که با صدایی آغاز کردند که هیچ هموطنی آرزوی شنیدنش را نداشت.
هنوز دقایقی از انفجارها نگذشته بود که آژیر آمبولانسها، خودروهای آتشنشانی و نیروهای امدادی در خیابانها پیچید؛ آژیرهایی که خبر از زخمی تازه میدادند و از تلاشی بیوقفه برای نجات جان انسانها حکایت داشتند.
نام این شهرها از همان ساعات نخست، بارها در صدر اخبار نشست و هر کدام سهمی از تلخی این حملات را با خود داشتند؛ جایی خانوادهای عزادار شد، جایی زیرساختی آسیب دید و جایی دیگر اضطراب میهمان خانهها شد اما آنچه چند ساعت بعد در این شهرها دیده شد، روایتی متفاوت از آن چیزی بود که تیترهای خبری بازگو میکردند.
خورشید که بالاتر آمد، شهرها آرامآرام چهره دیگری به خود گرفتند؛ نانواییها دوباره تنورهایشان را روشن کردند، مغازهداران کرکرهها را بالا کشیدند، رانندگان در خیابانها بد، کمتر کسی از زندگیهایی میگوید که با همه نگرانیها همچنان ادامه دارند؛ از پدری که باید راهی محل کار شود، از مادری که خرید روزانه خانه را به تعویق نمیاندازد، از نانوایی که باید نان صبح مردم را آماده کند و از امدادگری که پیش از طلوع آفتاب خود را به محل حادثه رسانده است.
شاید مهمترین روایت این روزها، نه محل اصابت موشکها، بلکه همین تلاش خاموش مردم برای حفظ جریان عادی زندگی باشد؛ مردمی که میدانند هر چند جنگ میتواند دیوارها را ویران کند، اما اگر امید و زندگی در کوچهها و خیابانها جاری بماند، روح شهر همچنان زنده خواهد ماند.
از پیرانشهر تا اهواز و از بندرعباس تا خرمآباد، روایت مشترک شهرها فقط صدای انفجار نبود؛ روایت اصلی، همدلی مردمی و تلاش بیوقفه نیروهای امدادی و خدماتی برای بازگرداندن آرامش است و شاید همین جا مرز میان روایت نظامی و روایت اجتماعی آشکار میشود؛ جایی که خبر حمله پایان مییابد و قصه ایستادگی، کار، زندگی و امید مردم آغاز میشود.
شهرها فقط محل حادثه نیستند
