
به گزارش فرارو، مشکل من از همان اندازهی داستان آغاز میشود. هرچه بیشتر «بامداد خمار» را میبینم بیشتر فکر میکنم این قصه اساسا به چنین حجم عظیمی از زمان نیاز نداشت. این داستان میتوانست یک مینیسریال فشرده، تلخ و دقیق باشد. یک روایت دربارهی عشق، انتخاب و هزینهی تصمیمی که ابتدا شخصی به نظر میرسد و بهتدریج تمام زندگی آدم را تحت تأثیر قرار میدهد. اما سریال مدام از تمام شدن فرار میکند. هرجا باید تصمیم بگیرد، مکث میکند. هرجا باید حذف کند، چیزی اضافه میکند. هرجا شخصیت باید به نقطهای تازه برسد، دوباره او را به همان احساس قبلی برمیگرداند.
فصل دوم تلاش میکند با بزرگتر کردن جهان داستان، این مشکل را جبران کند. مناسبات اجتماعی و طبقاتی گستردهتر میشوند و پیامدهای تصمیمهای گذشته فرصت بیشتری برای خودنمایی پیدا میکنند. اما برای من، بزرگتر شدن داستان الزاما به معنای عمیقتر شدن آن نیست.
بسیاری از شخصیتهای «بامداد خمار» هنوز بیش از آنکه انسان باشند، ایدههایی هستند که لباس پوشیدهاند. یکی عش آنقدر معاصر است که ناگهان احساس میکنم دو آدم از سال ۱۴۰۵ وارد این جهان تاریخی شدهاند. تمام لباسها، دکورها و فضای ساختهشده، در چند جمله فرو میریزد. در قسمت سوم محبوبه بالاخره اعتراف کرد که عاشق کس دیگری است حالا باید دید این اعتراف به کجا خواهد رسید.
«بامداد خمار» دقیقا در فاصلهی میان چیزی است که میخواهد باشد و چیزی که واقعا هست. سریال میخواهد هم حماسهای عاشقانه باشد، هم درامی اجتماعی، هم بازسازی تاریخی و هم داستانی چندنسلی. اما در تلاش برای تبدیل شدن به همهی اینها، فراموش میکند که گاهی یک اثر بیش از هر چیز به حذف نیاز دارد.
«بامداد خمار» شبیه خانهای باشکوه با اتاقهای بیش از حد است. اتاقهایی که در بیشترشان همان گفتوگو تکرار میشود. جهانش بزرگ است، اما داستانش نه. و در نهایت، چیزی که باقی میماند یک تراژدی عاشقانهی ماندگار نیست. بلکه همان حس آزاردهندهای است که از ابتدا همراه سریال بوده. «بامداد خمار» میتوانست کوتاهتر، سختگیرانهتر و بسیار بهتر باشد.
