مهدی محمدی کلاسر


هر چه بالا و پایین میکنم، جور در نمیآید. زیاد میشنوم، از هر طرف هم. اما نمیشود این حرف ها را وطنپرستی و وطندوستی بنامم.
این روزها، این همه ادعایِ وطندوستی، این همه فریادِ “خاکِ پدری و سرزمین مادری”، راستش را بخواهید، به دلِ من نمینشیند. نه از سرِ لجاجت، نه از سرِ بیاعتنایی، از تهِ قلبم میگویم: این که ما داریم، بعید است اسمش وطندوستی باشد؛ وقتی همدیگر را در آن نگنجاندهایم. وقتی قرار است به صَرف واژه وطن بپردازیم و از آن بهره ببریم و هموطن و همسایه را با کینه بنگریم.
این همان عشق نیست. چون دلی را به هم پیوند نمیزند. این دست فریبنده است که در جامِ زرینِ میهن پرستی، زهرِ کینه را به لبهای ما مینوشاند. هیچ محبتی از این عشق بیرون نمیزند.
این واژهها انگار اسباب کینهتوزیهای سیاسی شدهاند. این چه جماعتی است که به نامِ مادر، مادر میکُشند؟ وطن پرستی و میهن پرستی جای دیگری است. جایی که سکوت، خود فریاد رسا و بلندی است.
