30 تير 1397
اصغر وصالی نگاهی به سر و وضع ما کرد و گفت: آقا ابراهیم، خب صبح برمیگشتید. ابراهیم گفت: «امر فرمانده بود، اگر سنگ هم از آسمون میآمد ما برمیگشتیم.» اصغر سرش را از شرمندگی پایین انداخت و چیزی نگفت.
ولایت
شب اول محرم و آبان ۱۳۵۹ بود. از پادگان ابوذر بیسیم زدند که برادر هادی برای مراسم پادگان بیاید. میدانستم امیر منجر که از دوستان ابراهیم است، در پادگان ابوذر مسئولیت دارد. حدس زدم بهخاطر آغاز محرم مراسم گرفتهاند.
به ابراهیم خبر دادم. او هم یکی از ماشینهای موجود در سرپل ذهاب را تحویل گرفت و آمد جلوی محل استقرار نیروهای دستمال سرخها و مرا صدا زد. آمدم بیرون. ابراهیم گفت: «بپر بالا با هم بریم پادگان ابوذر». گفتم: اصغر وصالی نیست. ممکنه ناراحت بشه که من با شما…
