23 مهر 1398
همراه بروجردی خوابیدیم. نیمههای شب بود که من با صدای گریه او از خواب پریدم. دیدم بدجوری در حال راز و نیاز و تضرع به درگاه خداست. هر چه سعی کردم که دوباره بخوابم موفق نشدم.
بُرشهایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «میرزا محمد پدر کردستان» به کوشش علی اکبری گردآوری شده است را منتشر میکند.
روایت شانزدهم: سنجقی
به مهاباد رسیدیم، همان جا در اتاقی ماندیم تا صبح در جلسهای که قرار بود در مهاباد تشکیل شود، شرکت کنیم. آن زمان در مهاباد حکومت نظامی بود و صدای شلیک گلوله دائم به گوش می رسید.
