12 آبان 1398
وقتی به مردم روستاها میرسید، بچههایشان را بغل میکرد و دست نوازش به سر و گوش آنان میکشید. او به راستی مصداق آیهی شریفه «هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین» بود .
بُرشهایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «میرزا محمد پدر کردستان» به کوشش علی اکبری گردآوری شده است را منتشر میکند.
روایت سی و چهارم؛ شهید حسن آبشناسان
همراه بروجردی برای بازدید ارتفاعات گواری در منطقه جوانرود به سمت ارتفاعات به راه افتادیم. تعدادمان زیاد و ماشینمان هم تویوتا وانت بود. دیدم بروجردی عقب وانت نشسته. رفتم و به او گفتم: «شما بیا جلو بشین». هر چه اصرار کردم، قانع نشد و پایین نیامد. بالاجبار حرکت کردیم. از قضا در راه باران شدیدی گرفت. توقف کردم و به بروجردی اصرار کردم که «حاج آقا! درست نیست شما عقب بشینی!» گفت: شما راهتونو ادامه بدین، این جا و اون جلو هیچ فرقی نداره.
