حامد هاجوواج به گل رز نگاه کرد و با خودش گفت چرا با اینکه عاشقانه نرگس را دوست دارد، هیچ وقت نتوانسته رضایت او را در زندگیمشترک جلب کند؟!

به گزارش خراسان، از صبح حسابی مشغول بود. خانه را برق انداخته و کیک پخته بود و حالا داشت غذای مورد علاقه همسرش را درست میکرد. چیزی به رسیدن شوهرش از سر کار نمانده بود. غذا که جا افتاد با کلی تزیینات گذاشت روی میز ناهارخوری، با یک شاخه گل رز کنارش. همه چیز آماده بود. نشست روی کاناپه و به فکر فرو رفت. اولین سالگرد ازدواجشان بود و با خودش فکر میکرد شوهرش با چه هدیهای قرار است غافل گیرش کند؟ طلا؟ لباس؟ یا حتی یک دسته گل؟ یا اصلا نکند طبق معمول، این مناسبت را هم مثل بقیه مناسبتها فراموش کرده باشد. ذهنش به شدت درگیر شد و به فکر فرو رفت.
