«آخرین دیدار»

گاهی یک سفر، فقط پیمودنِ مسیر نیست؛ عبور از مرزِ ناباوری و پذیرشِ فقدانی است که دل از قبولِ آن سر باز می‌زند. این روایت، شرحِ لحظه‌هایی است که از ثبتِ نام برای حضور در مراسمِ بدرقه آغاز شد و در میانِ اشک، سوگ و امید به پیمانِ دوباره، به اوج رسید.
۱۳:۳۲

۱۴۰۵/۰۴/۲۵
گاهی یک سفر، فقط پیمودنِ مسیر نیست؛ عبور از مرزِ ناباوری و پذیرشِ فقدانی است که دل از قبولِ آن سر باز می‌زند. این روایت، شرحِ لحظه‌هایی است که از ثبتِ نام برای حضور در مراسمِ بدرقه آغاز شد و در میانِ اشک، سوگ و امید به پیمانِ دوباره، به اوج رسید.

آنگاه که از دفتر بسیج دانشگاه تماس گرفتند و خبرِ قطعی شدنِ حضورم را دادند، جهان در چرخشی تند، بر سر و پایم ایستاد. در آن لحظه، من دیگر خودم نبودم؛ گویی قناری‌ای بودم که در قفسی تنگ از غم، میانِ پرهایِ شکسته گرفتار شده باشد؛ نفسی در سینه داشتم که راه به بیرون نمی‌یافت، چرا که نمی‌دانستم این دیدار، همان آخرین دیدار است.

 در میانه‌ی آن تنگیِ نفس، تنها یک آرزویِ نیمه‌تمام، مانند ستاره‌ای در دلِ شب می‌درخشید: می‌خواستم به آستانِ بیتِ رهبری بروم؛ می‌خواستم ببینم او با آن دستانِ پُر از مهر و پدرانه، آن پرده‌ی سورمه‌ای‌رنگِ بیت را کنار می‌زند و با همان لبخندِ مِهرآمیز، بر تمامِ زخم‌های جهان مرهم می‌گذارد. اما تقدیر، این دیدار را از نوعی دیگر رقم زده بود.

مسیرِ قطار از قزوین تا تهران، گذری نبود از جاده؛ گذری بود از شکافِ میانِ باور و واقعیت. چشم‌هایم به صفحه‌ی گوشی دوخته شده بود، گویی با تماشای تصاویر، می‌خواستم از دوردست‌ها، تکه‌هایِ از هم گسیخته‌یِ مراسم را در هم جامه کنم. وقتی به محل اسکان رسیدیم، دل از تپش‌هایِ اضطراب لبریز بود؛ می‌خواستم با قدم‌هایی شتابان، خود را به مصلی برسانم، اما حیف که مصلی، آن‌گونه که در خیال می‌ساختم، رنگ و بویی نداشت. او در میانِ تپشِ قلبِ مردم بود، اما نه آن‌گونه که من می‌شناختم؛ او در میانِ خلق بود، اما از جنسِ آسمان.

منبع  : خبرگزاری بسیج

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *