“دلم گرفته و حالم خوب نیست. ” این پاسخی بود به یک سوال از خودم. پس از جلسه سخنگویی، در مسیرم به سوی محل برگزاری جشنواره خشت طلایی با خود میاندیشیدم در چه خصوص صحبت کنم. جشنواره خشت طلایی، نمایشی از بهترین الگوها برای زندگی شهری است که به منظور اشتراک دانش در زمینه زندگی شهری طراحی شده است. متنی که از قبل تهیه کرده بودم را دوست نداشتم. در مسیر جشنواره به این فکر میکردم که چه بگویم و این سوال را برای خودم مطرح کردم که من از شهرم چه میخواهم.
اولین پاسخی که بدون هیچ درنگی به ذهنم رسید این بود که حال من در شهرم خوب نیست، من آرامش میخواهم. در شهر من، همه در حال جیغ و فریاد هستند. صدای خشن مته و بتنریزی زیاد میشنوم، تیترهای صفحه اول روزنامهها در حال فریاد کشیدن هستند، رسانههایمان دائم در حال افشاگری هستند، حتی سریال و تفریحهای صدا و سیمایمان هم رنگ و بوی سیاسی دارند.
ساختمانهایی سر به فلک کشیدهاند که نمای ناموزون آنها به جیغ میماند، شبیه کارتنهای دی جی مونی شدهاند. آینده شهرم فروخته شده و آسمان خراشها که نه، دلخراشها سر به فلک کشیدهاند.
