غریبه با جنگ، آشنا با حماسه

در بین آن کاروان، سن‌بالاترین فرد هم حتی یکبار صدای آژیر وضعیت قرمز به گوشش نخورده بود و خیلی از مفهومی به اسم «جنگ» دور بودیم. اما همه چیز در سفر راهیان نور دست به دست هم داده بودند که «حماسه» برایمان زنده باشد.

در بین آن کاروان، سن‌بالاترین فرد هم حتی یکبار صدای آژیر وضعیت قرمز به گوشش نخورده بود و خیلی از مفهومی به اسم «جنگ» دور بودیم. اما همه چیز در سفر راهیان نور دست به دست هم داده بودند که «حماسه» برایمان زنده باشد.

غریبه با جنگ، آشنا با حماسه

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو، محدثه گریوانی؛ چهارتا عکس از هویزه فرستاد و پایینش نوشته بود: «به یادت هستم رفیق». بعد، مثل تماشاگری که روی صندلی‌های خالی تئاتر نشسته باشد، پرده‌ها کنار رفت و تک‌تک صحنه‌های سفری که رفته بودم به نمایش درآمدند.
سفری که چندسالی از تجربه‌اش می‌گذشت، اما هنوز روشنایی نورش را می‌دیدم. همان چندعکس بهانه‌ای شد و من برگشتم به گرمای جنوب، نمِ اروندرود، خنکای صبح و نوای دعای عهدی که در پادگان حمیدیه می‌پیچید.

من برگشتم به روزی که باران آنقدر شدید روی سر شهر می‌بارید که همان چنددقیقه انتظار برای رسیدن اتوبوس کافی بود تا ته چادرهایمان خیسِ خیس شود.

من با جمعی هم‌سفر می‌شدم که بجز یکی دونفر، همه‌شان را برای اولین بار می‌دیدم. جمعی که اختلاف سنی چندانی باهم نداشتیم، اماتیره شدۀ تانک ها، پرچم‌های سرخ و سیاهِ یاحسین و یازهرا، گنبد سرافراز مسجد جامع خرمشهر و هرچیزی که هرلحظه و هرساعت می‌دیدیم و می‌شنیدیم، دست به دست هم داده بودند که «حماسه» برایمان زنده باشد.

آنروز‌ها خیلی‌هایمان، خیلی عهد‌ها بستیم. حتی آن‌هایی که از هرلحظه برای شوخی و خنده استفاده می‌کردند و از لحظۀ ورود به خرمشهر تصمیم گرفته بودند عربی صحبت کنند، ولی فقط اول هرکلمۀ فارسی «ال» می‌گذاشتند. یکی در شلمچه، یکی شب رزمایش و زیر نور ماه، یکی صبح موقع دعای عهد، دیگری در دهلاویه و من یکی از ظهر‌های گرم خوزستان، در هویزه.

حالا بعد چندسال که کم‌کم همه‌چیز داشت از ذهنم پر می‌کشید، چهارتا عکس از آن گوشۀ کشور به دستم رسیده بود و دوباره یادم آورد که قرار بود جوانی‌ام شبیه چه کسانی باشد، یادم آورد وقتی کنار اروند چشمم افتاد به پرچم سه رنگِ خاک خورده‌ی بالای سرم، چه آرزو‌هایی برای این بیرق کردم.

من داشتم لابه‌لای روزمرگی‌ها غرق می‌شدم که چهار عکس معمولی از غیرمعمولی‌ترین نقطۀ ایران حالم را عوض کرده بود و دوباره صدای امیرعباسی توی گوشم می‌پیچید که: «ما بسیجی‌های روح‌الله با شهیدان عهد خون بستیم…»

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *