
فاطمه پناهی_ بامداد شنبه ۲۳ تیرماه ۱۴۰۴، تهران در آرامش و خواب بود که سکوت شب با غرشی مهیب شکست. آسمان ناگهان به پرده سینمایی ترسناکی بدل شد. شهر بیدار شد، نگاههای خوابزده هراسان از پشت پنجرههای خانهها و چشمانی از ترس گرد شده که انگار باور نمیکرد آنچه را که میدید.
پس از چند دقیق نگاه گیج و مبهوت، بیامان به سراغ گوشی تلفن همراهم رفتم. شبکههای اجتماعی را بررسی کردم. تصاویری از محل انفجارها در فضای مجازی به اشتراک گذاشته شده بود. رسانههای داخلی خبر از حمله رژیم صهیونیستی به تهران و برخی استانهای کشور میدادند. تجاوزی که هدف از آن ترور سرداران و فرماندهان نظامی ایران و دانشمندان هستهای عنوان شده بود.
در میان تصاویر، اما پیکر کودکی بیجان را دیدم که از شدت موج انفجار به داخل خیابان پرتاب شده بود. این کودک فرمانده نظامی بود یا دانشمند هستهای؟ گناهش چه بود که باید اینچنین پرپر شود؟ این کودک که پیکر پاک و خونآلودش روی زمین افتاده بود حالا دیگر فرزند همه ملت ایران بود و همه ملت را داغدار کرد. با دیدن این تصویر میلیونها جان از بدن خارج شد و هزاران نفر اشک ریختند.
