هرچه اوضاع مالی ما بهتر می شد فاصله عاطفی من و همسرم نیز بیشتر از گذشته افزایش می یافت تا جایی که دیگر من و «حامد» فقط یک همکار بودیم و روابط ما روز به روز سردتر می شد دیگر هیچ کدام از ما به دیگری فکر نمیکرد تا این که یک روز وقتی وارد خانه شدم گویی دنیا برسرم خراب شد باورم نمی شد که …

به گزارش خراسان، زن 28 ساله در حالی که بیان می کرد در دوراهی تردید به هر خاروخاشاکی چنگ می زنم تا شاید از این سرگردانی وحشتناک رهایی یابم باز هم به نتیجه نمی رسم درباره ماجرای تلخی که با آن روبه رو شده بود به مشاور و کارشناس اجتماعی کلانتری میرزا کوچک خان مشهد گفت: 21 سالم بود که روزی در خیابان نگاهم به نگاه حامد گره خورد. او در محله ما مغازه ساندویچ فروشی داشت و من در کلاس های آموزش خیاطی شرکت می کردم.
