ابراز عشق و علاقه اش جنون آمیز بود و تعادل روحی و روانی نداشت. پس از گذشت یک هفته دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و با نگرانی موضوع را به مادرم اطلاع دادم و گفتم که اصلا از زندگی با این مرد راضی نیستم. اما مادرم که انگار بعد از برگزاری مراسم جشن ازدواجم شاهکار کرده بود، با عصبانیت گفت: مرد باید این طوری همسرش را دوست داشته باشد نه مثل پدرت که برج زهرمار است و جرات نداریم یک کلمه در خانه حرف بزنیم، پس بهتر است لال شوی و دیگر در این باره چیزی نگویی.

به گزارش رکنا، زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری گفت: شوهرم، برادر یکی از همسایه های ما بود و حدود هفت ماه قبل مادرم و زن همسایه زمینه آشنایی و ازدواج ما را فراهم کردند. با این که مقدمات جشن و عروسی خیلی ساده و خوب پیش رفت و به ظاهر هیچ مشکلی وجود نداشت اما شریک زندگی ام بیماری روحی و روانی داشت.
