آرنجهایش را روی زانو گذاشته و دستانش زیر چانه قفل شده است. چند لحظهای به او خیره میشوم، پریشانحال است و هاج و واج؛ آشفتگی در چهرهاش موج میزند. شبیه آنهایی است که انگار به آخر خط رسیده و از همهچیز و همهکس ناامید شده اند.

به گزارش خراسان، سن و سالش حدود 50 را نشان میدهد و زمختی دستانش از سختی روزگار و رنجهای کارگری حکایت دارد. کنارش مینشینم تا چند لحظهای با او همکلام شوم. از مهسا برایم میگوید؛ دختر 8 سالهاش که تشنج میکند و حالا چند روزی است داروی ضدتشنج او در داروخانهها پیدا نمیشود. پدرش میگوید : «حاضرم همه زندگیام را بدهم و هرطور شده دارویش را پیدا کنم».
