
حسین آقای سمندریان میدانست پسر جوانش، حمید، شیفته هنر است. آخر او خودش هم طعم این شیفتگی را چشیده بود ولی از آنجاکه نگران معیشت فرزند خود بود، از او خواست ابتدا در رشته مهندسی تحصیل کند تا برای گذران زندگی، راهی به جز هنر داشته باشد.
پسرش ابتدا در رشته مهندسی شوفاژ سانترال تحصیل کرد و بعد دنبال دلش رفت و تحصیل تئاتر کرد. از شوفاژ سانترال چیزی یاد نگرفت ولی استاد بازیگری ایران شد.
به گزارش خبرنگار ایسنا، امروز ۲۲ تیرماه سالروز درگذشت حمید سمندریان است؛ فرزند فاطمه، حسین و معلم بخش بزرگی از بازیگران نامدار کشور در نسلهای گوناگون. اهل تئاتر خوب میدانند که سمندریان گرچه تنها معلم بزرگ تئاتر نبود اما عشق او به تئاتر در کمتر کسی یافت میشود.
به ارا از دسترس هر حادثه دور و در امان نگاه داریم.»
و حمید سمندریان هم سرگشته تئاتر بود و هم دوستدار مطالعه و کتابهای بسیار خوانده بود؛ از فلسفه و تاریخ تا سرگذشت هنرمندان به ویژه هنرمندان موسیقی و رمان و داستان کوتاه. با شخصیتهای رمانها زندگی میکرد و دوستانش به یاد دارند جملهای را که بارها از رمان «زنگها برای که به صدا درمیآیند» نوشته ارنست همینگوی نقل کرده بود.
جملهای با این مضمون که هر کسی که میمیرد، ذرهای از وجود تو هم با اوست. پس هرگز نپرس که ناقوس در عزای که مینوازد، ناقوس در عزای تو مینوازد و بامداد پنجشنبه ۲۲ تیر ماه ۱۳۹۱ ناقوس عزا نواخته شد برای مرگ حمید سمندریان و بسیاری زنگهای دیگر هم نواخته شد در بزرگداشت عشقی که او تکثیر کرده بود چراکه سمندریان ذرههای بسیاری از وجود خود را در وجود تک تک شاگردان و دوستدارانش به جای گذاشته بود.
