سرمای هوا روز به روز بیشتر میشود و در بیخبری مسئولین، امثال این دختربچه چهار ـ پنج ساله، مجبورند در کنار نردههای خیابان نشسته و در حالی که از سرما میلرزند، فال بفروشند. دخترک از پناه گرفتن در زیر سایبان مغازه هم میترسد، حتما میداند که چشمانی او را میپایند؛ ظالمانی که دنیای شیرین کودکیاش را از وی ربودهاند و متأسفانه چشم قانون، به رویشان بسته است.

کافی است به دور و برمان خوب نگاه کنیم؛ کم نیستند کسانی که مشکلات زندگی کمرشان را خم کرده و اکنون به ناهنجاریهای اجتماعی تبدیل شده و گدا نام گرفتهاند. تا اینجای قضیه با معضلی روبهرو هستیم که در تاریخ هم مبسوق به سابقه بوده و به نظر زیاد جدید نیست، اما فاجعه از هنگامی آغاز میشود که کودکان وار داریم و هم نهاد مکمل کار پلیس درست به وظایفش رفتار نمیکند.
کودکان جمعآوری شده در این طرحها، یا به شهرداری سپرده میشوند که اصلا کارش چیز دیگری است و تنها میتواند چند روز میزبانشان باشد، یا به بهزیستی که زیر مجموعه وزارت بهداشت است و بودجه و امکانات محدود را عامل نقص خدمات میداند. نه از وزارت کار خبری هست و نه از قوه قضائیه؛ نه کمیته امداد و وزارت آموزش و پرورش ورود میکنند و نه مجلس تصمیمی میگیرد. دیگر ارگانها هم که اصلا کاری به این کارها ندارند؛ گویی سر نخواستن این کودکان دعواست!
سرمای هوا روز به روز بیشتر میشود و در بیخبری مسئولین، دختربچهای چهار ـ پنج ساله باید در کنار نردههای خیابان نشسته و در حالی که از سرما میلرزد، فال بفروشد؛ دخترکی که از پناه گرفتن در زیر سایبان مغازه هم خودداری میکند و حتما میداند که چشمانی او را میپایند؛ ظالمانی که دنیای شیرین کودکیاش را از وی ربودهاند و متأسفانه چشم قانون، به رویشان بسته است.
کودکانی که قانون برایشان بیمعناست و شاید تنها آرزو دارند که کسی «فال»شان را نخرد، تا بلکه به این روش کسب و کارشان تخته شود!
