
به مناسبت سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر؛
شهری که خرم بود؛ حتی در آغوش خون!
به یاد همه خونهایی که سرخ بود، اما یکنفس در رگهای شهر دوید
من دختربچه بودم، اما همه حواسم به در و دیوار خرمشهر بود. فکر میکردم شهری که اسمش با خرمی شروع شود باید بدرخشد و از همه جایش خنده ببارد؛ اما وقتی روبهروی دیوارهایی ایستادم که هنوز پوکههای گلوله در تنشان زقزق میکرد،
سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – حنان سالمی: اولین باری که رفتم خرمشهر، ده ساله بودم. با مربیهای کانون پرورش فکری رفته بودیم و سوار قایق شدیم. نوک قایق رو به خورشید میرقصید و ما که وسطش نشسته بودیم، روی موجهای کوتاه و بههمپیوسته اروند، مثل صدفهای نورس بالا و پایین میشدیم. یادم میآید چیزی میخوردیم که شرجیِ خنکی بین روسریام پیچید و بعد دستم را ناخودآگاه توی آب رها کردم. انگشتهایم بوی ماهی گرفته بود. آن موقع چندشم شد، اما حالا میفهمم وطن گاهی همین است؛ همین غرق شدن در قایق فلزیِ آبی و زنگزده، همین آفتابسوختگی صورت و بوی زهمِ ماهیهای محلی که دورمان را گرفتهاند و ما خوب نمیبینیمشان.
من دختربچه بودم، اما همه حواسم به در و دیوار خرمشهر بود. فکر میکردم شهری که اسمش با خرمی شروع شود باید بدرخشد و از همه جایش خنده ببارد؛ اما وقتی روبهروی دیوارهایی ایستادم که هنوز پوکههای گلوله در تنشان زقزق میکرد، فقط گریه کردم. دستم را روی دیوارها میکشیدم و برای خرمشهر گریه میکردم؛ برای تیرهایی که از قلبش گذشته بود، اما هنوز میتپید.
