
روایتی از دختران چادری که با دستهای رنگی و قلبهایی زلال، خیابان را به سنگر لبخند تبدیل کردهاند؛ نوجوانانی که تاریخ را میان هیاهوی شهر گم کردهاند تا آرمانشان را پیدا کنند.
خبرگزاری مهر – مجله مهر: چهار پنج نفرند، با چادرهای عربی و حجابهای کامل، هم قد و قوارهی همند و از دور کاملا شبیه هم. نزدیکشان که میشوم بلند میگویم «خداقوت بچهها!» دارند روی دیوار پیادهرو با شابلون عکس آقا و شعارهای حماسی اسپری میکنند. با هم برمیگردند سمت صدا. شرمگین سلام میکنند. بچه مدرسهایاند. لبخند روی لب ایستادهام به خواندن شعار. میپرسم چند ساعته مشغولین؟ آنکه ریزهتر است میگوید: «از ده صبح».
میپرسم «چهو بیگاه مثل تیر زهرآلود از گوشه و کنار پرتاب میشد. آنها در پناه آن «لبخند» سنگر گرفته بودند؛ سنگری که هیچ سلاحی توان عبور از سد شفاف و نفوذناپذیرش را نداشت.
به مسیرم ادامه دادم، اما چیزی در درونم جا مانده بود. حالا هر جا که روی دیواری عکس آقا را میدیدم یا روی شیشهی ماشینی ردِ کمرنگ اسپری شابلون را، بیاختیار دنبال آن قد و قوارههای یکسان میگشتم. شهر پر بود از هیاهو، اما صدای خندهی دستهجمعیشان وقتی که گفتند «تاریخ را گم کردهایم»، هنوز توی گوشم میپیچید. آنها راست میگفتند؛ وقتی پایِ عشق در میان باشد، عقربههای ساعت و تقویمهای روی دیوار، کمارزشترین داراییهای دنیا میشوند. ایران، با همین قلبهای کوچک اما تپنده، ریشهاش را در دل آسفالت سخت این خیابانها محکم کرده است.
