
یادداشتی درباره یک نویسنده؛
محمدرضا صادقی گم شده است!
همه چیز از یک سفارش فیلمنامه و پیدا کردن کتابی قدیمی به نام «آلبوم» شروع شد. جستوجویی که از قفسههای غبارگرفتهی کتابخانهها آغاز و به کشف نویسندهای ختم شد که آثارش در دهه ۵۰، طنینِ خشم و رنجِ طبقات فرودست بود. محمدرضا صادقی، که نامش سالها از حافظهی ادبی ما پا پس کشیده بود، حالا دوباره پیدا شده است؛ نویسندهای که اگرچه تلفنها را جواب نمیدهد، اما کلماتش هنوز زنده و نفسگیر در دل تاریخ معاصر ما میتپند.
سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – محمد نجاری: ماجرای محمدرضا صادقی از یک عصر معمولی آغاز شد. آن عصرها که آسمان نه آبیِ تمامعیار دارد و نه خاکستریِ دلگیر، درست «چیزی شبیهِ زندگی»! (۱)
تهیهکنندهای سفارش نگارش یک فیلمنامهی سینمایی طنز به من داده بود و من دربهدر دنبال اثری برای اقتباسار بازارهای عتیقه جمع میکند، بیآنکه بداند تصویر نهایی چیست.
پاکت رسید. گویی کاغذی کهنه را از صندوقچهای قدیمی بیرون کشیده باشم. با دستانی که بیاختیار میلرزید، پاکت را باز کردم. بوی کاغذِ کهنه به مشامم خورد؛ بوی قفسههای کتابخانهی دایی رضا! بوی روزهایی که هنوز کتاب را پیش از خواب بو میکشیدم. از همان صفحات نخست، احساس کردم نویسندهای را یافتهام که سالها پیش، از خیابانهای ادبیات ایران عبور کرده و بیآنکه ردپایی از خود به جای بگذارد، ناپدید شده است. انگار که راه رفته باشد بر شنزار، و باد، هر چه پشت سرش مانده، پاک کرده باشد.
نخست «آلبوم» را خواندم؛ چاپ ۱۳۵۵، نشر نوپا. داستان نوجوانی که روایت زندگیاش را از روزهای بارداری مادر آغاز میکند و تا سالهای نوجوانی ادامه میدهد. گویی میخواهد پیش از تولد نیز شاهد جهان بوده باشد. نطفهای که نفس میکشد و نوجوانی که در لاکِ تنهایی خودش میشکند. از این کتاب اثر اقتباسی بیرون نیامد اما آنچنان در آن فرو رفتم که فراموش کردم کجای این اتاق نشستهام و چگونه سالهای فاصله با نشر این کتاب را طی کردم.
نوبت «بچههای بیقرار» رسید؛ چاپ ۱۳۵۳، نشر کتاب بیدار.
