نمیدانم چطور خام حرفهایش شدم. در سه هفته و در چند نوبت بیش از پنج میلیون تومان پول را به صورت اینترنتی از حساب مادرم به حساب او انتقال دادم و بعد از آن بود که دیگر هیچ خبری از آن پسر کلاهبردار پیدا نکردم. همه آن حرفها، قرارها، مریضی مادرش و… همه آنها سناریوی نقشه اخاذی او از من و خانوادهام بود…
فرزند آخر یک خانواده پنج نفره بودم. دو خواهر بزرگترم ازدواج کرده بودند و من نیز سال آخر دوران راهنمایی را میگذراندم. پدر و مادر پیرم سعی میکردند همه آنچه دوست دارم را برایم فراهم کنند. پدرم پزشک و مادرم حسابدار بود و با وجود سن نسبتاً بالایی که داشتند برای رفاه بیشتر من هر دویشان تا دیر وقت کار میکردند و شبها که خسته به خانه میرسیدند، شامی میخوردند و خوابشان میبرد. خیلی راحت میتوانم بگویم که هیچ وقتی برای من نداشتند و رفع نیازهای عاطفی مرا به طور کلی فراموش کرده بودند.
