
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، این روزها انگار همه چیز بوی دلتنگی دارد؛ از کوچههای قدیمی مشهد که روزی دویدنهای یک نوجوان را بهخاطر سپردهاند، تا خانهای که دیوارهایش شاهد بزرگشدن ایشان بودند همه دلتنگاند. حتی آن زیلوی سادهای که سالها تصویرش در قاب دوربینها نشست، انگار روایتهای ناگفتهای از روزهای همنشینیاش با آن مرد بزرگ در سینه دارد.
بنابر روایت فارس، آدمها که میروند، خاطرههایشان بیشتر به چشم میآید. تازه آن وقت است که دلمان میخواهد بدانیم چگونه زندگی میکردند. چه سختیهایی را پشت سر گذاشتند. برای کمی فاصلهگرفتن از این دلتنگی، بیایید چند صفحه از دفتر نوجوانی رهبر شهید را ورق بزنیم. اگر بخواهیم راز شکلگیری شخصیت رهبر انقلاب را پیدا کنیم، شاید باید بهغیراز سالهای مبارزه و زندان، به روزهایی برگردیم که هنوز کسی ایشان را نمیشناخت؛ روزهایی که پسری نوجوان بود در کوچههای مشهد.
اولین معلم رهبر شهید انقلاب مادر ایشان بود. مادری که کلاس درسش نه نیمکت داشت و نه تختهسیاه. با صدای گرمش قرآن میخواند. اما هرجا ناواده از طریق بصره- به ایران بازگشتیم و از خرمشهر با قطار به تهران آمدیم. در تهران کتابها را به همراه چند شناسنامه گم کردم. همهجا را زیر و رو کردم و هرجایی را گشتم، به انبارهای راهآهن رفتم و مدتها در آنجا جستوجو کردم؛ اما نتیجهای نداشت. پریشان و اندوهگین و افسوسمند به مشهد بازگشتم. دو سال بعد نامهای از یک رانندهتاکسی به دستم رسید که نوشته بود: من بستهای را که در اتومبیلم جامانده بود، پیدا کردم؛ آن را باز کردم، اما هیچ نشانی از صاحبش در آن نیافتم؛ فقط چند کتاب و شناسنامه در آن بود. دیدم صاحب شناسنامه، معمم است؛ لذا از فردی معمم در تهران پرسوجو کردم و او نشانی مسجد مشهد را به من داد. بهاینترتیب کتابها به من بازگشت.»
منابع:
برگرفته از کتاب خوندلی که لعل شد
۱:گفتوشنود رهبر معظم انقلاب با گروهی از نوجوانان و جوانان، ۱۴ بهمن ۱۳۷۶
