«تابناک» در راستای اعتلای فرهنگ و ادبیات ایران به صورت هفتگی بخشی را به این مهم اختصاص داده است. در همین چارچوب در «ادیبستان»، بسته ادبی تابناک با مجموعهای از شعر، حکایت، مباحث ادبی و فرهنگی و… میزبان مخاطبین هستیم.
حبیب یغمایی
تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانـی را
به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود
به من آموخت گیتی، سست عهدی،سخت جانی را
بجوید عمر جاویدان هر آنکو همچو من بیند
به یک شام فـراق،اندوه عمـر جاودانی را
کی آگه می شود از روزگار تلخ ناکامـان
کسی کو گسترد هر شب،بساط کامرانی را
به دامان خون دل از دیده افشاندن کجا داند
به ساغر آنکه می ریزد شراب ارغوانـی را
وفا و مهــر کی دارد حبیبا آنکه می خواند
به اسم ابلهـی رسم وفـا و مهـربانی را
حکایت تاریخی
«اسكندر مقدوني به روايت تاريخ، فرد بسيار جاه طلب و جهان گشايي بود كه در سي و سه سالگي درگذشت. روزي كه مرگ وي فرا رسيد، آرزو داشت كه فقط يك روز ديگر زنده بماند تا بتواند مادرش را ببيند. او نيازمنیِ دوران گفتی
رفتنت تلخ ترین بازیِ این دوران است
هرچه می خواهم از این خاطره دل بر بندم
باز هم نقشِ تو در جان و دلم پنهان است
دلِ طوفان زده را طاقتِ آرامش نیست
دیدنِ روی تو تا ساحل اطمینان است
کاش می گفتی از این بازی تلخ ات با من
حرفِ بازنده شدن نیست، دلم ویران است
متناقض نما (پارادکس)
آن است که در کلام دو امر متضاد را به یک چیز نسبت بدهیم به گونه ای که ظاهراً وجود یکی نقض وجود دیگری باشد. شاعر این امر متضاد را چنان هنرمندانه به کار میبرد که قابل پذیرش است.
مثال: جامه اش شولای عریان است.
توضیح: واژه شولا به معنی «لباس»، که برای پوشیدن بدن است و وقتی با «عریانی» همراه میشود معنی ضدیت خود را از دست میدهد.
