
الحق والانصاف که یتیمی فقط برای بچهها نیست، گاهی یک ملت، یکشبه یتیم میشود.
خبرگزاری مهر – مجله مهر: من بچه بودم؛ چه میفهمیدم خدا کجاست و چه شکلی است؟ فقط بیبی بهم گفته بود هر کسی که به داد دلِ مظلوم و غریب برسه، یه جوری شبیه خداست.
برای من، آقای شهیدمان شبیه همون خدای بچگیهاست؛ همون آقایی که وقتی من نُه سالم بود، بین خاک و آوار و سرمای استخوانسوز کرمان و بم، عبا و قباش رو جمع کرد و چادر به چادر پای درد دل مردمش نشست.
حالا همون آفتابسوختههای بم، با غمی که انگار از زلزله سال ۸۲ هم سنگینتر روی دلشون نشسته، ده ساعت زودتر از موعد آخرین دیدار اومدن.
اومدن اما نه تا انتهای رهایی باشم که به آقاجانم سلام میده.»
سکوت کردم…؛ یعنی دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.
من به فکر یه جای خنک بودم، یه چند ساعت خواب، یه استراحت کوتاه تا صبح. اما این آدمها، ده ساعت زودتر اومده بودن؛ نه برای آسایش، نه برای خودشون… فقط برای اینکه حتی یک لحظه از آخرین دیدار آقاشون رو از دست ندن.
همونجا فهمیدم بعضی راهها رو با پا نمیان… با دل میان. وقتی ازش جدا شدم، فقط یه جمله توی ذهنم میچرخید؛ آقاجان… شما با دل این مردم چه کرده بودید که حالا هر کدومشون، انگار پدر خونهشون رو از دست دادهان؟ یاد اون جمله آقا افتادم که توی یکی از دیدارهاشون گفته بودند: «خوش به حال شما که من رو می بینید و دوستم دارید ، من شما رو نمی بینم ولی دوستون دارم!» الحق والانصاف که یتیمی فقط برای بچهها نیست… گاهی یک ملت، یکشبه یتیم میشه.
