05 فروردین 1397 – 10:28
خواهرم هرروز به خانه ام می آمد و بعدها دلیلش را فهمیدم.

به گزارش رکنا، زن جوان در گفت وگویش به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: اصلاً فکر نمی کردم که روزی این طور زندگی کنم و دچار سردرگمی و پریشانی شوم چرا که در کنار همسر و فرزندم روزگار شیرینی را می گذراندیم ولی افسوس که با گوش کردن به حرف های خواهرم، خودم را درگیر مشکلات زیادی کردم. اگر در همان ابتدا از دخالت هایش در امور زندگی ام جلوگیری می کردم، این وضع زندگی ام نبود که…
من و نیما زندگی شیرین و خوبی داشتیم در کنار همدیگر احساس آرامش و خوشبختی می کردیم زیرا با آن چه که داشتم قانع بودم و در کنار محبت های نیما مشکلی در زندگی نداشتم. با به دنیا آمدن فرزندم شیرینی زندگی مان دوچندان شد از این که خدا به ما فرزند سالمی داده بود خدا را شاکر بودیم و لحظات به یاد ماندنی قشنگی را ۳ نفری در کنار یکدیگر می گذراندیم تا این که پای خواهرم به زندگی ما باز شد. او هر روزو را نزد خواهرم در خانه گذاشتم و در کارخانه ای مشغول کار شدم. غروب خسته و کوفته به منزل باز می گشتم. روزها خیلی برایم سخت و طاقت فرسا شده بود. سر کار به زندگی راحت و شیرینم فکر می کردم که چطور به خاطر عقاید پوچ و بی منطق خواهرم آن را فنا کردم، همسرم را از خودم رنجاندم، بی خبر او را ترک کردم! تنها با گذشت چند ماه از این وضعیت خسته شدم که یک روز از طریق بستگانم متوجه شدم همسرم در پی پیدا کردن ما به پلیس مراجعه کرده است.
خیلی زود ما را به مرکز مشاوره کلانتری فرا خواندند. با دیدن همسرم گویی دنیا را به من بخشیدند، آرمین نیز در آغوش پدرش آرام گرفته گویی دلتنگی هایش به پایان رسیده بود. او با زمزمه های دلنشین پدرش به خواب رفت در حالی که چشمان همسرم همچنان به صورت او خیره مانده بود. آن جا بود که بغض ۹ ماه فراق و هجرانم ترکید و هق هق گریه هایم تمام فضای اتاق را پر کرد.
انتهای پیام
