۳۰ خرداد ۱۴۰۵ – ۱۴:۳۰

روزی که با یک افسر پلیس و نظامی، آقای اسدی، ازدواج کرد، ترغیب شد به دانشگاه افسری برود. خبر قبولیاش در خانواده پیچید و اعظمخانم معلم، به خانمپلیس تبدیل شد.
سرویس جهاد و مقاومت مشرق- آنچه میخوانید، روایتی است از ایثار و مهر؛ گذری بر زندگی سردار شهیده اعظم فرهمندی نجفآبادی که در تقاطع وظیفه نظامی و عاطفه مادری، زندگیاش را در راه وطن نثار کرد. زنی که نهتنها در میدان خدمت، بلکه در قلوب کودکان بیمار و نیازمندان نیز جای داشت و در نهایت، در یک بامداد رمضانی، نامش را در فهرست بلندبالای شهدای وطن ثبت کرد.
بامداد آرام و زمزمههای دعا
در ستاد راهور شهرستان نجفآباد، اعظم گزینه پرداخت را فشرد؛ به دستهای باز و بالهای گشوده پروانه بنفش «انجمن کودکان پروانهای» نیمنگاهی انداخت. لحظهولمحهای به اذان صبح روز هجدهم ماه رمضان مانده بود؛ زیر لب آیتالکرسی را زمزمه کرد. از پیکر پلههای سفید و سرد خانه بالا رفت. درِ اتاق هستی را باز کرد و توی صورت مهتابی دخترش فوت کرد. برای حسین، پسر بزرگترش، «فَالله خَیرٌ حَافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» خضان برای شهر فرق داشت؛ شهر در سوگ زنی بود که همزمان مادری مهربان و افسری وظیفهشناس بود.
مادری برای شهدای گمنام
پیکر خانم اعظم فرهمند روی دستان مردمان شهر، همراه با فریاد اللهاکبر، درکنار مزار شهدای گمنام دفن شد. هستی درحالیکه به آسمان مینگریست، زیر لب گفت: «فقط دیگه مادر من نیستی، مادر همه شهدای گمنام شهر شدی.» و بدینترتیب، نام اولینبانوی شهیده نظامی جنگ سوم بر لوح تقدیرش اضافه شد؛ درکنار لوحهای دیگری که گواهی بر قلب بزرگ او بود: لوح حافظ قرآن، لوح حمایت از کودکان اوتیسم، لوح حمایت از کودکان پروانهای و حتی کودکان سرطانی. او اینهمه الواح افتخار را در گوشه قلبش جا داد، از خانواده، شهر و کشورش خداحافظی ستاند و به آرامگاه ابدیاش شتافت.
