عصر ایران؛ رضا صائمی– گاهی ارزش یک بازیگر نه در دیالوگهایی است که میگوید، بلکه در لحظهای آشکار میشود که کلمات دیگر از توضیح احساسات ناتواناند. آنجا که شخصیت در مرز میان غرور، شکست، خشم و انتقام ایستاده و تنها بدن، نگاه و سکوت باید بار روایت را بر دوش بکشند. حسن پورشیرازی در «بدنام» دقیقاً در چنین موقعیتی قرار گرفته است. جایی که نقش ابراهیم، بیش از آنکه به نمایش قدرت نیاز داشته باشد، محتاج نمایش ترک برداشتن همان قدرت است.
تا پیش از قسمت سیزدهم، ابراهیم را مردی دیدهایم که مناسبات قدرت را بهتر از هرکس میشناسد. ثروت برای او فقط سرمایه اقتصادی نیست، زبان نفوذ است. مردی که آموخته همهچیز را میتوان خرید؛ از قراردادهای کلان گرفته تا سرنوشت آدمها. جهان او بر مدار تملک میچرخد و همین تصور، شخصیتش را به مردی تبدیل کرده که شکست را نه تجربه کرده و نه برای آن آماده است.اما درام، درست از همان نقطهای آغاز میشود که شخصیت گمان میکند همه معادلات را از پیش حل کرده است.
سکانس مواجهه ابراهیم با یلدا در خانه، شاید مهمترین بزنگاه بازی پورشیرازی تا اینجای سریال باشد. لحظهای که مردی سرشار از رضایت، با اطمینان از پیروزی، از آسانسور پایین میآید تا به وصال خواسته دیرینهاش برسد، اما در چند ثانیه، جهان ذهنیاش فرو میریزد.
هنر پورشیرازی در = encodeURIComponent(selectedItem.id);
container.style.display = ‘flex’;
linkEl.href = `/fa/news/${safeId}`;
})();
