
در این روزهای همدلی، دیگ و آبکش غلاف شده و ماشینهای لباسشویی دوقلو و سطلی بزرگ ردیف بودند. فرماندهی پایین هم دست دختران بود. آنجا هم دختری بود که کهنهسرباز حساب میشد.
یادداشت مهمان، زهرا سمیعی: میدانم که خیلی از آدمهای دیگر هم این چند خط را بخوانند مانند من متعجب میشوند. دخترانی را دیدم که تا سالها میتوانم ازشان حرف بزنم و سرم بالا باشد که نسبتم با آنها هم وطن بودن است.
وارد ساختمانی نیمهساز شدیم که گفتند آشپزخانه است. طبقه بالا یک میز و چند صندلی بود. از صحبتها مشخص بود منتظر آدرس هستند تا برای کار جهادی بروند. به آن ظرافت انگشتان و لبخندهای صورتی نهایت کار جهادی کمک در بستهبندی غذا میخورد. رو به یکی از دخترها پرسیدم برای چه کاری میروید؟ داعته کار را دست گرفته بودند.
ختم جلسه دیدار با خانواده شهیدان سارنگ و کاشت نهال به دست پدر و مادر و خواهر عزیزشان بود. پدرشان گفت: «پنج فرزند دارم. سه تایشان فدای اسلام انقلاب شدند.» کلمهای برای روایت بزرگواری این پدر پیدا نمیکنم. وقتی از مادرشان پرسیدند بچهها چطور زندگی کردند، گفت: «بچهها زندگیشان بر مدار شهادت بود. نه اینکه بنشینند و دعای شهادت کنند. کار میکردند. فعال و آرزومند بودند. اما تمام امورشان بر مدار شهادت در راه خدا چیده شده بود.»
شب پاهایم از یک روز هم قدم شدن با قهرمانان ایران ذقذق میکرد. با خودم فکر کردم این دریچه میتواند به دختران سرزمینم نشان دهد که ما دختران ایرانی چه کارهایی که ازمان بر نمیآید و دیگر هیچ دهانی باز نشود به گفتن «ولش کنید دختر است» یا «ما دخترا بدبختیم اینجا فقط ما رو محدود میکنن به یکسری کار» اینجا ایران است و زندگی بر مدار همدلی میگذرد.
